سهام عزيز!
چه دليلی برای يادآوری نکاتی بود که برای خيلیها روشن است؟ چرا ذهن خود را به نکاتی مشغول میکنی که نه ارزش فکر کردن دارند و نه تغييری در زندگی تو ايجاد میکنند؟
ای کاش تو هم، از «مناعت طبع» و «بزرگواري» ديگر همکارانت در «اعتماد ملي» پيروی میکردی و در حيطهای که اميدی به اصلاح نيست و قضاوت هم مشکل است، وارد نمیشدی! فکر میکنی تو تنها کسی هستی که «ناگفته»ها را میدانی؟!
چيزی که تو نوشتی کار را به چنين جاهايی کشاند و من با همه احترامی که برای تو و نيکان قائلم، ولی مطمئن نيستم که چنين روايتها و انذارهايی تاثيری که شما میخواهيد بگذارد و خيلیها از چنين مطالبی تسويه حسابی شخصی را برداشت میکنند.
فضای درونی مطبوعات ما به نحوی آینه جامعهمان است، منتهی اندکی خلاصه شده گاه بیش از حد پیچ در پیچ.
...
اینها تنها مثالهایی بود از مسایلی که هنوز هم رخ میدهد. به گمان من این روابط فضای کاری مطبوعاتی را از تعادل خارج خواهد کرد، چه چشمانمان را ببندیم و چه به نقاطی دیگر خیره شویم.
من هم سعی ام بر این است که تا جای ممکن سنت های خوب را وفادار باشم و مقابل نصیحت بزرگتر نایستم، به ویژه که او به بیماری قلبی نیز مبتلا باشد.
ناتوانی فقه برای پاسخگويی به بسياری از مسائل جامعه امروزی و همچنين موضوع چالشهای مسلمانان مهاجر در جوامع غيراسلامی اشاره کرده است.او تاکيد کرد برخلاف گمان بسياری از متفکران مسلمان که فقه اسلامی را حاوی راه حل "تمام مسائل بشری" می دانستند، تجربه تاسيس جمهوری اسلامی توسط يک فقيه ايرانی ثابت کرد که فقه با همه گستردگی آن، پاسخ بسياری از سئوالات و معضلات انسان امروزی را با خود ندارد.
حکومت ولايت فقيه و جامعه سکولار
اين استاد دانشگاه اشاره کرد: "متفکران اسلامی سنت گرا در پاسخ سئوال چگونه می توان به جامعه اسلامی مطلوب رسيد پاسخشان برای سال ها اين بود که ما مسلمانيم و قوانين شرع را داريم که همه لوازم يک جامعه در آن پيش بينی دارد و اگر قدرت سياسی داشته باشيم قادر خواهيم بود جامعه مطلوب اسلامی را به وجود آوريم."
او گفت: "آيت الله خمينی آن چه کرد و گفت و نوشت بر همين اساس بود اما وقتی جمهوری اسلامی ايران تاسيس شد، خيلی زودتر از آن که تصور می رفت واقعيت ها عرض اندام کردند و چنان که آيت الله خمينی خود فقه مصطلح حوزه ها را کافی ندانست و سعيد حجاريان هم به درستی نوشت، حکومت ولايت فقيه با تاکيد بر عنصر مصلحت تنها راه جامعه ای سکولار را گشود."
به گفته دکتر سروش، سئوال اين است که آيا حکومت، جامعه را ديندار می کند و يا جامعه، حکومت ديندار می سازد؟
او در پاسخ به اين سئوال گفت: "ايران شايد نخستين حکومتی است که در آن، قصد اين است که حکومت جامعه را ديندار کند. اما واقعيت اين است که ديندار کردن جامعه به دست جکومت، نه مطلوب است و نه ممکن. چون ايمان، اکراه بردار نيست و نيزچون، اعمال قدرت بهترين راه عرضه ايمان نيست."
وی در ادامه سخنان خود با تاکيد بر اين که وظيفه شرعی هيچ کسی نيست که ديگری را به اجبار مسلمان کند گفت: "دولت ها می توانند مردم را مجبور به پرداخت ماليات کنند اما هرگز نخواهند توانست ايمان به خدا و پيامبر را در قلب ها بدمند. ايمان از جنس عشق است و عشق را به زور نمی توان ايجاد کرد."
آزادی اخلاقی و دينداری
دکتر سروش با اين تاکيد که "می دانم آن چه می گويم با آن چه خوانده ايد موافق نيست" خطاب به مسلمانان حاضر در جلسه، درباره زندگی در جوامع غيرمسلمان گفت: "امروز نوزده ميليون مسلمان در اروپا زندگی می کنند، آيا وظيفه آنان است که به زادگاه های خود برگردند و يا در همان جا که هستند زندگی کنند و سعی کنند مسلمان بمانند و در بسط عدالت کوشش نمايند؟"
وی افزود: "وظيفه يک مسلمان مبارزه با ستم است نه لزوما به دست گرفتن قدرت و لذا اگر شما در جايی که زندگی می کنيد، از روشهای معمول و معقول کمک بگيريد و سايه عدالت را بگسترانيد، وظيفه دينی خود را به نحو احسن انجام داده ايد."
اين استاد فلسفه که از تدريس در دانشگاههای ايران محروم شده است، در پاسخ به سئوال خود درباره زندگی مسلمانان در جوامع غير مسلمان، توضيح داد: "آزادی اخلاقی معادل دينداری است و امام حسين نيز گفت يا ديندار باشيد يا آزادمرد."
به گفته اين انديشمند، آنچه تجربه های حکومت های آرمانی را دچار مشکلات مضاعفی کرده همزمانی با روزگاری است که در آن انفجار اطلاعات رخ داده و بلوک شرق به عنوان آخرين مجموعه ايدئولوژيک بر افتاده است.
او گفت: "اينک افکارعمومی و مطالباتش به عنوان واقعيتی غيرقابل انکار در برابر حکومت های جهان سربرآورده است. اين همان چيزی است که از تمام متون کلاسيک فقهی غايب است."
'مصباح يزدی نه فقيه است، نه فيلسوف'
دکتر سروش در پايان سخن خود خطای بزرگ حکومتگران را در حکومت دينی ايران آن جا ديد که به گفته او، "تنها به قانون و حکم و اجرای آن متوجهند و اخلاق در نظرشان ارج و قرب چندانی ندارد" و در پاسخ کسانی که در پی تحقق جامعه کامل اسلامی اند گفت "چنين وطنی مجو که بی وطن می مانی."
دانشمند ناراضی ايرانی در اين سخنرانی که به زبان انگليسی ايراد می شد گفت: "کاری که اخلاق می کند قانون قادر به انجامش نيست. اما فقها وقتی قدرت گرفتند در صدد برآمدند با قانون مردم را به دين برسانند و ديندار کنند. نا گفته پيداست که هيچ حکومتی تعيين کننده اخلاق جامعه نيست و آشکارست که قانون عقب تر از اخلاق گام بر می دارد. قانون حامل حداقل اخلاق است، اما جامعه به بيش از آن نياز دارد."
در پايان جلسه يکی از حاضران با اشاره به سخنان آيت الله مصباح يزدی و شاگردان وی درباره بی اهميت بودن رای و نظر مردم، پرسيد: "آيا تصور نمی کنيد که در چنين زمانی سخن گفتن شما از جامعه اسلامی مطوب ايده آليستی است."
دکتر سروش در پاسخ گفت: "وظيفه حکومت ها فراهم آوردن امکان زندگی اخلاقی است و جامعه مطلوب ما يک جامعه اخلاقی چندصدائی است. آقای مصباح، از قضا نه فقيه است نه فيلسوف سياسی و سخنانی که می گويد حتی از سخنان نجف آقای خمينی هم عقب تر است."

به گزارش خبرنگار گروه هنر ايلنا، در اين برنامه علاوه بر سخنراني پرويز مشكاتيان، گروه هاي" آبيدر" به سرپرستي " بهرام ساعد" و خوانندگي" محمد معتمدي" و گروه وزيري به سرپرستي " كيوان ساكت" و خوانندگي" محمد تفتي" به اجراي برنامه خواهند پرداخت.
بنابراين گزارش، فيلم كوتاهي از زندگي زنده ياد ايرج بسطامي و حادثه بم توسط خانواده اش تهيه شده كه به نمايش گذاشته خواهد شد.
لازم به ذكر است، در بخش ديگري از اين برنامه" محمد زنگي"(سنتور) و داريوش اسحاقي تنبك هم نوازي خواهند داشت.
اين برنامه روز پنجشنبه 15 دي ماه ساعت 15:30 در تالار وحدت برگزار مي شود
احمد بورقانى شب دوشنبه مهمان شرق بود. معاون اسبق مطبوعاتى وزارت ارشاد اسلامى كه دوره مديريت او را بهار مطبوعات ناميده اند، ديروز از تجربه هاى رسانه اى خود در خبرگزارى جمهورى اسلامى، دوره ماموريت در ايالات متحده آمريكا و نيز وزارت ارشاد سخن گفت... بقیه را اینجا بخوانید.
... نمی دانم چه پرسید که دیدم مدتی است دارم درباره مقایسه عناصر شیمیایی و آدم ها حرف می زنم. به او گفته بودم که گاهی ترکیب چند عنصر شیمیایی باعث تولید مواد منفجره می شود. درست مثل آدم ها که ترکیب بعضی از آنها مثل بعضی عناصر سم مهلک اند و بعضی خوش بو و معطرند. بعضی در یکدیگر چنان چنان حل می شوند که دیگر قابل جدایی نیستند و برخی دیگر تجزیه ناپذیرند...
... یک روز فروغ پرسید "کی ازدواج می کنیم؟" گفتم "اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسطهای عقب افتاده بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آب گرمکن و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن و دنبال یک لقمه نان از کله سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خال و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و مهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباس شویی و جاروبرقی و اتو و فریزر باشی. هردومان یخ می زنیم. بیشتر از حالا پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را می بینیم. نمی توانیم ببینیم. فرصت حرف زدن با هم را نداریم. در سیاله زندگی دست و پا می زنیم، غرق می شویم و جز دل سوزی برای یکدیگر کاری از دستمان ساخته نیست. عشق از یادمان می رود و گرسنگی جایش را می گیرد و حرف معلم ادبیاتمان -یعنی تو- درست از آب در می آید." و من نمی خواستم حرف تو درست از آب دربیاید...
...دورکیم و راسل و الیوت و چخوف و ماکس وبر و جویس و سارتر و کامو مارکز خون آلود شده بودند. حس کردم دارم از خودم بیرون می روم. دستم را روی زمین گذاشتم تا دوباره بلند شوم که دیدم تهوع سارتر زیر انگشتان دستم سرخ شده است. هیچ کس تاریک نبود. بلیط فروش آنچنان شفاف بود که حس کردم می توانم وارد او بشوم. جمعیت برای دیدنم هیاهو می کرد. به زحمت بلندشدم و انگار که عرق اُرد داده باشم روی پیشخان دکه عباس سیاه تکیه زدم. عباس به من خیره شد و برای لحظه ای فکر کردم که دارد به من می خندد. صدای گرفته جیغ آمبولانسی از دور به گوش می رسید. خوب نگاه کردم: چند قدم دورتر از خودم ایستاده بودم. انگار چیزی می خواست مرا در خود فرو ببرد. ناگهان شاید توفانی مرا به سمت بیمارستان ربود و ...
"عشق روی پیاده رو" نام کتابی است از مصطفی مستور که به چاپ سوم رسیده است. یک روز خوب را با مطالعه آن سپری کردم. شما هم از دستش ندهید.
این مطلب را در نشریه دانشجویی چاربرگ نوشته بودم، که با اندکی تغییرات آن را می بینید. چاربرگ هفته نامه ای است گروهی از دانشجویان دانشکده علوم اجتماعی علامه آن را منتشر می کنند.
مثل همیشه منتظر می مانی تا نیم ساعت بگذرد تا وارد "این" کلاس شوی. نیک می دانی اگر سر وقت بروی خیلی زود حوصله ات سر می رود. بالاخره پس از دقایقی قدم زدن در حیاط دانشکده و گپ و گفتگو با برخی دوستان تصمیم می گیری که در کلاس حاضر شوی.
چند هفته ای از شروع ترم جدید گذشته اما هنوز محل تشکیل کلاس را به یاد نداری. برمی گردی و از رویبرد شماره اتاق را پیدا می کنی. در زدن و وارد کلاس شدن. و نگاه معناداری که از طرف استاد تو را تعقیب می کند. می گردی و جایی ته کلاس پیدا می کنی.از قبل با خودت کتابی آورده ای، چون فهمیده ای که غالبن حرف های این استاد ارتباط چندانی با عنوان درس ندارد. مشغول کار خودت می شوی.
و سرگرم مطالعه. "اخلاق خدایان" دکتر سروش. بعد از کمی خواندن و پیش آمدن سوال ناخودآگاه دست بالا می گیری. اما فورا پشیمان می شوی و دستت را می اندازی. سوال با درسی که "قرار" است استاد تدریس کند مرتبط است اما اگر بخواهی از سروش نامی به میان آوری مابقی زمان کلاس به توهین به او خواهد گذشت. که البته این نوع رفتار را قبل ها دیده بودم و تاب نیاورده بودم. به قول مولانا :
قبله جان را چو پنهان کرده اند هر کسی رو جانبی آورده اند
سر به زیر می انداری و مشغول به کار خویش می شوی. حواست نیست ولی جمله ای می شنوی که فکر می کنی اشتباه شنیده ای. به اطراف نگاهی می اندازی، همه همدیگر را نگاه می کنند. البته با تحیر. نه! درست شنیده ای. "استاد" بزرگترین سوره قرآن را "نساء" می داند.چه خبر است؟ این استاد داعیه شاگردی علی شریعتی را دارد و خود را بزرگ شده مکتب مطهری قلمداد می کند.
احساس می کنی حرکت خون در بدنت متوقف شده است. کسی را یارای پرسشی نیست از این استاد.بر خودت مسلط می شوی، بلند می شوی و با لحنی طنزگونه می پرسی استاد از کدام نظر نساء را بزرگترین سوره قرآن می داند؟ می گوید: تعداد آیات!!! خشکت می زند. دوباره می پرسی: استاد گرانقدر تکلیف سوره بقره چه می شود؟ جوابی می شنوم که دیگر جلوی خنده ام را نمی توانم بگیرم: آن هم بزرگ است!!!خنده غالب می شود و ناچار یه ترک کلاس می شوم. اما براستی چه کسی است که باید کلاس را ترک کند؟!
