تبليغاتX
پارسی خوان
نوشتجات و عکس های سهام الدين بورقانی

شد ۲۴ سال. به همین سادگی!
نوشته شده توسط سهام بورقانی در ساعت 10:6 | لینک  | 

 

...چون توی اون کتاب... ببینین، من می خواستم ببینم چرا ابراهیم پدر ایمانه؟ می خواستم به عشق ابراهیم به اسماعیل پی ببرم. می خواستم ببینم آیا واقعا ابراهیم از فرط عشق و ایمان خواسته اسماعیل رو بکشه؟ اسماعیل، پسرشو، بزرگ ترین عزیزشو، عشقشو. آخه این یعنی چی، خانم سلیمانی؟ به دست خودش سر پسر خودشو ببره؟ خب ابراهیم می تونست نره. می تونست بگه نه. توی اون چهار روزی که تو راه بود. اما رفت و اسماعیل رو زد زمین. گفت همینه همینه همینه، امر خداست و کارد و کشید.

هامون با چهره ای برافروخته ادای کارد کشیدن را درمی آورد.

مادر مهشید: فاطمه خانم، فاطمه خانم... اون شربت منو با یه لیوان آب وردار بیار.

هامون: ببخشید...

به خودش می آید و به گوشه اتاق می رود و با خودش حرف می زند.

هامون: آدم باید مثل ابراهیم باشه. آدم باید بتونه عزیزترین کس اش رو از بین ببره، تا شاید دو مرتبه بتونه اون رو به دست بیاره...

 تکه هایی از فیلمنامه هامون، نوشته داریوش مهرجویی

 

عید قربان عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.

عید سعید قربان بر همه دوستان مبارک باد

نوشته شده توسط سهام بورقانی در ساعت 22:44 | لینک  | 

 

عکس: سهام الدین فراهانی

اعتماد ملی: سید احمد مهینی یزدی معروف به فردید بی تردید یکی از چهره هایی است که نمی توان به راحتی از کنار نقش ویژه او در تاریخ معاصر کشورمان گذشت. ویژه از آن سبب که فردید متفکری است که هم در سیاست دستی دارد و هم در عرصه فکر و فلسفه و ایدئولوژی می زید. او پس ار انقلاب به عنوان ایدئولوگ بخشی از قدرت در شکل دادن به یک ایدئولوژی انقلابی نقش بسزایی داشت. فردید کمتر می نوشت و بیشتر سخن می گفت.  از او برای شرکت در سخنرانی ها و جلسات مختلف دعوت می شد. روزگاری در سالن سخنرانی احمد فرديد از صبح زود جا می گرفتند و در وقت موعود انبوه جمعیت تا میان محوطه دانشگاه تهران سرپا می ایستادند،( محمد قائد، دفترچه خاطرات و فراموشی

 

امیرحسین جهانبگلو که استاد اقتصاد دانشگاه تهران بوده است شب نشینی های فلسفی در منزل خود برگزار می کرد که برخی از استادان و صاحبنظران از قبیل ابوالحسن جلیلی، داریوش شایگان ، رضا داوری و داریوش آشوری در این جلسات شرکت کرده و به سخنان فرديد گوش فرا می دادند ، در یکی از همین جلسات  که به فرديدیه مشهور شده بود، او غربزدگی را مطرح کرد که حضور جلال آل احمد در این جلسه منجر به پدید آمدن مقاله "غربزدگی" توسط وی و تبدیل شدن آن به مطرح ترین مبحث فکری درآن سال ها می گردد.

 

 موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه در نشست اخیر خود از محمدمنصور هاشمی دعوت کرده بود تا درباره سید احمد فردید سخن بگوید. "هویت اندیشان و میراث فکری احمد فردید" عنوان کتاب هاشمی است که انتشارات کویر آن را به زیور طبع آراسته است. هویت اندیشان و ... کتابی است درباره آرا و اندیشه های احمد فردید و نیز درباره متفکرانی که هر کدام موضوع تفکرشان هویت است و به نحوی با تفکر فردید ارتباط دارند. این کتاب منبع مناسبی برای شناخت آرا و اندیشه های مرحوم احمد فردید می باشد که سعی شده است با نگاهی منصفانه و فارغ از هیاهوهایی که پیرامون شخصیت فردید وجود دارد اندیشه های او را واکاوی کند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سهام بورقانی در ساعت 23:43 | لینک  | 

پنج شنبه خدا توفیقی دوباره نصیبم کرد و به همراه چندی از دوستان دانشگاه راهی مشهد شدیم. بعد از چندین سال که به مشهد آمدم، اولین بار است که تقریبا خلوت است و آدم می تواند به راحتی زیارتی بکند و دل، آرام کند.

برای چک کردن میلم و سر زدن به سایت ها به کافی نتی حوالی حرم آمدم. مسنجرم را که باز کردم نیکان پیغام داد که دعوت نامه یلدا بازی اش به دستم رسیده یا نه. ما هم که از همه جا بی خبر سرانگشت تحیر گزیدیم که این دیگر چه بازی است! القصه پس از باز و بسته کردن چند وبلاگ کمی اوضاع دستم آمد که چند روزی است این بازی در میان وبلاگ نویسان به مناسبت شب یلدا به راه افتاده و هرکس باید پنج نکته در مورد خودش را که دیگران از آن بی خبرند در وبلاگش بیاورد. نمی دانم پنج تا بشود یا نه، اما بخوانید:

۱-یادم می آید در کودکی که به مسجد و یا هیاتی می رفتم و مجلس روضه ای برپا بود، می دیدم که بقیه چه گریه ها که نمی کنند و من هم این وسط نشسته ام و هاج و واج بقیه را نگاه می کنم. خلاصه خیلی به خودم زور می آوردم که قطره اشکی بریزم. چه کنم که نمی شد. النهایه چاره کار را در آن می دیدم که مقادیری از آب دهان را بر چشمان مبارک بمالم تا بعد از آنکه چراغ ها روشن شد به بقیه ثابت کنم که ما هم بلدیم با این سن کم مان گریه کنیم!

۲-دیگر آنکه مانند نکته چهارم نیک آهنگ من هم تا حدودی سگوفوبیا دارم. سال ها پیش در آمریکا در پارک کنار خانه مان مشغول قدم زدن با دوستانمان بودیم. هرکسی مشغول سخن راندن از توانایی ها و قدرت هایش بود. نمی دانم چه شد که بحث به سمت این رفت که اگر سگی دنبال مان گذاشت چه باید بکنیم. من که حسابی جوگیر شده بودم، بر منبر تکبر تکیه زدم و چه ها که در مورد مالیدن پوزه چنان سگی به خاک نگفتم. کلامم منعقد نشده بود که سگی در هیات گرگ، عنان پاره کرده، با سرعتی محیرالعقول دنبالم کرد! حالا ندو کی بدو. تا مدت ها هر سگی را که می دیدم لرزه بر اندامم می افتاد.

۳-قبل از اینکه به مدرسه بروم من و برادرم را در کلاس ژیمناستیک ثبت نام کرده بودند. چند جلسه اول به توضیحات مربی و گرم کردن های معمول گذشت. اما بعد از آن قسمت سخت قضیه هم آشکار شد. مربی می گفت چهارزانو بنشینید. وقتی همه آماده می شدند ناجوانمردانه با دو پایش روی پاهای بچه ها میرفت می ایستاد! تا نزدیک من می شد سریع اجازه می گرفتم که: آقا ما دستشویی داریم! می زدم بیرون و کمی در کوچه های اطراف پرسه می زدم تا کلاس تمام شود و بچه ها پایین بیایند. بعدها یکی دوتا دیگر از بچه ها هم با من همراه شدند!

۴-تابستان سال ۷۴ به همراه مادرم برای ثبت نام در کلاس صوت و لحن قرآن به مسجد محلمان رفتیم. تا آنجایی که در خاطر دارم می گفتند که نسبت به سنم خوب قرآن را با صوت می خوانم. مسئول جلسه گفت که سوره مریم را بخوانم. به رسم معمول صلواتی فرستادم و اعوذ بالله و بسم الله را هم خواندم. لبخند رضایتی بر لبان معلم نشست و بارک اللهی گفت. مبالغی احسنت نیز از گوشه کنار شبستان مسجد شنیده می شد. خلاصه... چشمتان روز بد نبیند. اولین آیه سوره مریم حروف مقطعه "کهیعص" است. هرچه نگاه کردم و چشم به این طرف آن طرف انداختم بلکه کسی کمکی برساند، اما خبری نشد. بالاخره با والذاریاتی و سراسر غلط آیه را سریع خواندم و بدون آنکه به روی خودم آورم گذشتم.

۵- در کلاس دوم دبستان در William E. Cottle School در منطقه Eastchester نیویورک معلم هنری داشتیم که بی نهایت بداخلاق بود. روزی آخر کلاس بود و بچه ها مشغول تحویل دادن کارهایشان بودند. من هم حسابی نیاز به دستشویی داشتم. اینقدر به او گفتم اما اصلا گوش نمی داد و خلاصه اتفاقی که نمی بایست بیفتد افتاد و ... جلسه بعد دستم را گرفت و برد به سمت دستشویی و گفت: This is bathroom Saham من هم اینقدر شاکی بودم که تو دلم هرچی فحش بلد بودم نثارش کردم و گفتم آخه مرد حسابی من ۶۰ بار به تو هشدار دادم تو رخصت ندادی...

من هم این دوستان را دعوت می کنم که وارد بازی شوند: علی شاکر، فرید مدرسی، پناه فرهادبهمن، اکبر منتجبی و محمد اشعری

نوشته شده توسط سهام بورقانی در ساعت 18:37 | لینک  |