
بابا جان سلام:
حالت خوب است؟ جايت چطور؟ عمو امير به استقبالت آمد؟ دوستانت؟ تنهايت كه نگذاشته اند؟ راستي انارهايِ « هل اتي ...» را، كه هر روز برايت ميفرستيم ميخوري؟ مراقب خودت هستي؟ قندت ميزون است؟ اه اصلا... آنجا كه قند نداري! شكر خدا خوبِ خوبي!
باباي خوبم؛ نميخواهم اسباب ناراحتيات را فراهم كنم اما عادت به نبودنت سخت است، چشم انتظاري شبانهمان و نيامدنت سخت است، بدون صداي تو از خواب برخاستن سخت است، تنهايي به دانشگاه رفتن، راه رفتن در كتابفروشيهاي انقلاب، كتاب خريدن بيتو ... همه و همه سخت است؛ اما چه كنيم؟ چاره چيست، جز صبر؟
وقتی تو نیستی
نه هستهای ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
ادامه در وبلاگ زهرا
هرچه محبوب پسندد زيباست

تو را با گلوی بهار باید سرود
که طنین دلت صدای رویش باغ بود
و چشمانت رنگ بیداری داشت
ای معنی مرد؛
شط ناآرام خون در شفق
معني پرواز نور در فلق
احمد
برخيز
آفتاب به سوگواريت آمده
پيش از هر كلامي شكر خداي متعال را بجاي مي آورم به سبب مصيبتي كه بر ما افتاد كه بي ترديد "خير" است. هرچه كه از لحظه فراق پدر مي گذرد و در حادثه تعمق مي كنم بيشتر درمي يابم كه اين رفتن، راحت روح است و او را بيش از اين كاري با دنيا نبود.
به دعاي خير دوستان و ياران و نيز محبت الهي، خداوند كريم بر ما صبر فرستاد و تاب اين داغ را بر ما آسان كرد، كه:
به صفاي دل رندان صبوحي زدگان بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند
باري، وقتي مروري بر اين هجران، از همان دقايق اول تا به امروز مي كنيم، همه درمي يابيم كه او رسيد به آنچه مي خواست؛ بي دردسر و گوارا.
پدر، دوست عزيزم!
چه زيباست اينكه دم رفتنت هم چون هميشه كتابي در دست داشتي و درآن به دنبال ردي از رفيق شفيق و شهيدت مسعود مشايخي بودي و چه زود او را يافتي...
بعداز آن هم كه آن ديگر دوستت عكسهاي باغ و كلبه اي و درخت و طبيعتي را نشانت مي دهد و تو مي گويي: "چقدر دلم آرامش مي خواهد" و چقدر از رنجهاي اين شهر لعنتي خسته شدي... و چه زود آرامش را در آغوش مي كشي.
به من گفته اند كه اينجا قرار است خاطره بگويند از تو و از تمام شيرينيهاي تو، اما باور كن براي من سخت است از تو نوشتن. دستانم لحظه اي از لرزش نمي ايستند... ذهنم خسته است از استخدام كلمات و عبارات براي تو. از ميان اين همه خاطره شيرين با تو بودن كدام را تعريف كنم؟ از كجايش بگويم؟ مگر غير از اين است كه لحظهلحظه در كنار تو بودن براي ما شيرين بوده است؟ تصميم گرفتم حداقل فعلا از حال و هواي خاطره بيرون بزنم و اندكي در مورد اين مدت اخير بنويسم.
آنچه در مدت هجر تو كشيدم هيهات در يكي نامه محال است كه تحرير كنم
آري، احمد بورقاني مدت ها بود كه به رفتن مي انديشيد. زمان طولاني بود كه عليالاتصال در مورد مرگ مي انديشيديم و با هم از اين رهگذر گپ مي زديم. مدتها بود كه كابوس نبودن او را مي ديدم و به هر حيله اي متوسل مي شدم كه خودم را از شر اين افكار و كابوس ها برهانم، اما چه كنم كه باز به سراغم مي آمد.
او از مرگ مي گفت و اينكه خوش به حال آنهايي كه راحت چشم مي بندند و نزد محبوب مي روند. نه مريضياي در كار است و نه بيمارستاني و نه دردي. از تسلط برخي اهل ايمان هنگام مرگ كه خيلي از آنها را هم در اين حال ديده بود سخن مي گفت و من مي گفتم: بابا! شما را مطمئنم كه از اين جهت پريشاني نبايد به خاطر راه دهي. مي گفتي همه اينها اعمال است و اعمال و اعمال و ...
و تسلطت گواهي بود بر اعمال تو...
بگذريم، پدر ظاهرا فهميده بود كه بايد برود. هر كجا مي رفتيم و با هر كه بوديم ميان حرفهايش بوي وصيت هم مي آمد. از تشييع مهران قاسمي عزيز برمي گشتيم با آقايان ارغندهپور و سحرخيز كه مي گفت خب الحمدلله محل دفنمان هم روبراه شد.
مي گفت انجمن صنفي خانه ماست و ما را بايد جلوي آن تشييع كنند. همين چند وقت پيش بود كه دايي او مرحوم شده و به بهشت زهرا رفته بود و غسالخانه. ناراحت بود كه همه فقط گريه مي كردند و هيچ كس دعايي برايش نخواند. گفت خودم دست به كار شدم و زيارت عاشورايي برايش خواندم.
راستي بابا! ما برايت سنگ تمام گذاشتيم. وقتي مي شستندت يك دل سير زيارت عاشورا برايت خواندم و اين شب ها مدام دست سوي آسمان بالا مي گيريم و مناجات امام علي(ع) برايت زمزمه مي كنيم. يادت مي آيد چقدر اين دعا را دوست داشتي؟ مناجاتي كه سراسر فقر و حقارت انسان را در برابر خدايش نشان مي دهد و تو چهقدر خاشع بودي... ما از زبانت برايت مي خوانيم.
وقتي در اندك زماني كه دوستان و رفقايت از رفتنت خبردار شده بودند و سيل اشك جاري كرده بودند، گريه امانمان را بريده بود ولي من و زهرا همه را گفتيم كه بنشينند و برايت دعا بخوانند.
پدر همهچيز را مهيا كرده بود. او حتي مقادير معتنابه چاي و قند مراسمش را هم خريده بود...
خانه ما تا چندي پيش مبل و صندلي نداشت. ما حس خوبي از مبلمان نداشتيم، ولي نمي دانم چه شد كه رفتيم و خريديم؛ چرا؟ راستي چرا؟؟ مبادا مهمانهايت آزرده شوند از نشستن روي زمين؟ همواره مي گفتي كه وقتي زمان جدايي رسيد تنها نگرانيت اذيت نشدن و راحتي مهمانهايي است كه مي آيند و مي روند. اما تو فكر همه جايش را كرده بودي...
بابا، جلسه ستاد ائتلاف را به ياد داري كه چقدر اصرار داشتي كه حتما بيايم و عكس بگيرم؟ اولش مي گفتم نه و دليل اصرارت را هم نفهميدم. اما بعد از آنكه آمدم خيلي چيزها را فهميدم. آنجا كه اول صبح قاري نيامده بود و تو يعني- احمد بورقاني- چه راحت پشت تريبون رفتي و قرآن خواندي... و بعد كه بايد به روزنامه مي رفتم، گفتي دوربين را به من بسپار تا الباقي عكسها را بگيرم....
عاشق آن عكسيام كه حنيف شعاعي موقع عكاسي از شما گرفته. از نگاهت همهچيز را فهميدم... همهچيز...
چند وقت پيش حتي به مادرم گفته بود كه خيالم آسوده است، سهامالدين ديگر مي تواند زندگي را بچرخاند...
آه... عجب بار سنگيني بر دوشم نهادي...
يكي دو ماه پيش كه آقاي ثنايي همسايه ديوار به ديوارمان به رحمت خدا رفت بابا به شدت در تكاپو بود تا اين و آن را بگويد دعايش را فراموش نكنند و بهويژه ذكر "اللهم انا لا نعلم منه الا خيرا" و گويي با همه اين تكاپوها مي خواست نشان دهد كه ما نيز بايد همين كارها را براي او انجام دهيم. ولي تو را چه حاجت به شهادت ديگران؟
احمد بورقاني هيچگاه مغرور نبود. يادم مي آيد كه قبل از شب جدايي با او در مورد مساله اي صحبت مي كرديم كه ناگهان زهرا هم جوياي مساله شد. با زبان شوخي به زهرا گفت: ما داريم در مورد مساله اي خصوصي حرف مي زنيم، تو براي چه بايد بداني؟ زهرا مكثي كرد و گفت: براي اينكه ما يك خانوادهايم. بابا پس از تاملي كوتاه گفت: درست مي گويي، معذرت مي خواهم! و اين عذرخواهي شوخي نبود.
بيش از اين اطاله كلام نمي دهم. پدر شب آخر تقريبا از همه نزديكانمان خداحافظي كرده بود، به خانه پدربزرگم رفت و عمويم. با زهرا از جلوي كافه نادري مي گذشتند كه به اصرارش به كافه مي روند تا آخرين ملاقات پدر و دختر هم آنجا باشد.
صبح با مادرم خداحافظي كرد و تا دقايقي قبل از رفتنش هم من و زهرا با او تلفني صحبت كرديم و آنقدر شاد و سرحال بود كه وقتي آقاي هوشنگي تماس گرفت و خبر بدحالياش را داد، بعد از سه بار تكرار باورم شد و بعد از آن با پريشاني به سمت بيمارستان راه افتادم.
خلاصه اينكه همه جزئيات مرگ پدر به غايت زيبا بود و معنادار؛ و اين زيبايي در گرو خواست محبوب بود كه پدر همواره بر زبانش جاري بود:
هرچه محبوب پسندد زيباست
نمي دانم از كجا شروع كنم،چه بنويسم...مي گويند بنويس تا آرام شوي.اما مگر اين داغ آرام هم مي شود؟...
تسليت مي گويند، غم آخرت باشد، خدا رحمتش كند، خدا صبرتان بدهد،خدا بيامرزدش و...
ذهنم پر است از اين عبارت ها وجمله ها،اما چه سود؟ مي دانم كه همه لطف دارند ولي چه كنم كه افاقه نكرده است.
چه بنويسم،چه بگويم؟...چند جمله اي در رثاي احمد بورقاني بنويسم كفايت مي كند؟ دستم به سمت قلم نمي رود؛ي خ زده است در اين سرماي لعنتي. همه جا سرد است...وحشتناك است اين سرما، گرماي خامه ما را دزديد...
مي گفتم مگر مرگ غيرناگهاني هم داريم كه علي الدوام مي نويسند و مي گويند درگذشت ناگهاني فلان و بهمان؟ اما حالا معناي واقعي ناگهاني را گرفتم. يعني اينكه ساعت 18:19دقيقه با بابات صحبت كني، بگويي، بخندي، با لهجه به هم تيكه بيندازيد و يك ساعت بعد زنگ بزنند بگويند خودت را برسان، كه چه؟ بابات افتاده، به سختي نفس مي كشد والخ.
باري، ناگهان يعني همين ديگر. گيريم يك سال پيش عمل كرده ومريض بود، اما اين يك سال اخير را كه متصل ورزش مي كرد، كمتر مي خورد و با همه دلسردي ها كما في السابق مي خنديد و مي خنداند و مي خواند و مي خواند و مي خواند و...
بله ديگر، غم فراق احمد بورقاني دشوار است نه از آن رو كه پدري مهربان و سرحال و... بود بلكه او رفيقي «پايه» بود به قول ماها. دوست بود و همراهي خوش محضر و با وسعت مشرب و اين كار را سخت تر مي كند. باورش سخت است انگار. مدام با خودت كلنجار مي روي كه چاره اي نيست و بايد ساخت. گريه ميكني و خالي مي شوي. لختي مي گذرد اما بد مصب انگار همه چيز ريست مي شود! دو جمله مي آيي حرف بزني، 10بار بابا به كار مي بري كه خوب برو اينو از بابا بپرس، با بابا مشورت كند. سوئيچ رو از بابا بگير و همين طور تا آخرش برويد...
معضل همين "باور" است، باور اينكه ببيني «رفتن»احمد بورقاني تيتر شده است و عكس هايش در اين صفحه و آن صفحه روزنامه ها خود نمايي مي كنند. باور اينكه پارچه سياه را سر در خانه ات ببيني كه رويشان اسم احمد نوشته شده و گويي تو را واردا مي كنند كه به آنها خيره شويي...
خلاصه اينكه سخت است، نمي توانم وانمود كنم كه همه چيز رو به راه است، «باور»كنيد سخت است وفقط يقين مي دانم كه با دعاي خير دوستان در حق من و خانواده ام است كه خدا صبرمان مي دهد.
ببخشيد خيلي پراكنده شد، ذهنم مشوش است و از اين بهتر نمي شد.
التماس دعا
پ.ن مراسم شب هفت زنده یاد احمد بورقاني روز جمعه 19/11/86از ساعت 30/15الي17در مسجد جامع فاطميه/واقع در خيابان وحيديه ايستگاه تسليحات 15متري شهيد نصيري برگزار می شود.
مرگ هم بلد مي داند
به خانه در مي زند
عاشقانه عين زندگي
رنگ مي فريبد عين پاييز
مراسم تشييع: روز دوشنبه 15/11/86راس ساعت 30/8از مسجد جامع فاطميه واقع در خيابان وحيديه ايستگاه تسليحات 15متريشهيد نصيري وساعت 10صبح همانروز از انجمن صنفي روزنامه نگاران واقع در بلوار كشاورز خيابان شهيد كبكانيان،خيابان هفتم پلاك87
مجلس ختم:چهارشنبه 17/11/86از ساعت 16الي 30/17در مسجد نور واقع در ميدان فاطمي و مراسم شب هفت روز جمعه 19/11/86از ساعت 30/15الي17در مسجد جامع فاطميه

ادامه عکس ها را در باران ببینید.

ادامه عکس ها را در باران ببینید.

شب هاي جمعه كه از ابتداي اتوبان آهنگ عبور كنيد، مسجدي هست كه اگر چند لحظه اي در برابر آن اين پا و اين پا كنيد رفت و آمد پر شور و شوق مردمي را خواهيد ديد كه براي خواندن دعاي كميل آمده اند؛ و صد البته وقتي فرازهايي از دعاي زيبا و دلنشين كميل، با صداي خوش حاج ماشاءالله عابدي همراه شود، زيبايي دوچندان مي شود. وقتي كه وارد صحن مسجد الشهدا شويد هرقدر هم كه بگرديد حاج ماشاءالله را نخواهيد يافت. همواره گوشه اي مي نشيند و با صداي محزون و آرامَش دعا را مي خواند بي آنكه ذره اي در فكر مطرح شدن باشد. او سال ها مدير مدرسه بوده است و اكنون بازنشسته. شاگرد فراوان دارد و مشهورترينشان حاج مهدي سماواتي است. با او گفتگويي درباره مداحي و مسائل مختلف پيرامون آن انجام داده ايم كه در ادامه مي آيد:
ادامه مطلب


