جمعه 1387/12/30
در پله پله های شب
زیر این نور کم فروغ
میان این همه آشفتگی، پریشانی، هیاهو، اندوه
سرّ تو خانه را روشن نگاه داشته...
شب سیاه با تو سپیدی صبح می گیرد
آن دم که پلک های خیسم
امانم را می برد
و گلوی گرفته ام
وجودم را می فشارد...
در میان خاطرات نبودنت
باز هم "تو" پررنگ تر از بقیه می درخشی
انگار حضورت بیشتر از قبل، پرنور ترست...
نوشته شده توسط سهام بورقانی در ساعت 1:20 | لینک
|

