... نمی دانم چه پرسید که دیدم مدتی است دارم درباره مقایسه عناصر شیمیایی و آدم ها حرف می زنم. به او گفته بودم که گاهی ترکیب چند عنصر شیمیایی باعث تولید مواد منفجره می شود. درست مثل آدم ها که ترکیب بعضی از آنها مثل بعضی عناصر سم مهلک اند و بعضی خوش بو و معطرند. بعضی در یکدیگر چنان چنان حل می شوند که دیگر قابل جدایی نیستند و برخی دیگر تجزیه ناپذیرند...
... یک روز فروغ پرسید "کی ازدواج می کنیم؟" گفتم "اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسطهای عقب افتاده بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آب گرمکن و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن و دنبال یک لقمه نان از کله سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خال و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و مهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباس شویی و جاروبرقی و اتو و فریزر باشی. هردومان یخ می زنیم. بیشتر از حالا پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را می بینیم. نمی توانیم ببینیم. فرصت حرف زدن با هم را نداریم. در سیاله زندگی دست و پا می زنیم، غرق می شویم و جز دل سوزی برای یکدیگر کاری از دستمان ساخته نیست. عشق از یادمان می رود و گرسنگی جایش را می گیرد و حرف معلم ادبیاتمان -یعنی تو- درست از آب در می آید." و من نمی خواستم حرف تو درست از آب دربیاید...
...دورکیم و راسل و الیوت و چخوف و ماکس وبر و جویس و سارتر و کامو مارکز خون آلود شده بودند. حس کردم دارم از خودم بیرون می روم. دستم را روی زمین گذاشتم تا دوباره بلند شوم که دیدم تهوع سارتر زیر انگشتان دستم سرخ شده است. هیچ کس تاریک نبود. بلیط فروش آنچنان شفاف بود که حس کردم می توانم وارد او بشوم. جمعیت برای دیدنم هیاهو می کرد. به زحمت بلندشدم و انگار که عرق اُرد داده باشم روی پیشخان دکه عباس سیاه تکیه زدم. عباس به من خیره شد و برای لحظه ای فکر کردم که دارد به من می خندد. صدای گرفته جیغ آمبولانسی از دور به گوش می رسید. خوب نگاه کردم: چند قدم دورتر از خودم ایستاده بودم. انگار چیزی می خواست مرا در خود فرو ببرد. ناگهان شاید توفانی مرا به سمت بیمارستان ربود و ...
"عشق روی پیاده رو" نام کتابی است از مصطفی مستور که به چاپ سوم رسیده است. یک روز خوب را با مطالعه آن سپری کردم. شما هم از دستش ندهید.
