جمعه 1385/07/21
سحرهاي ماه رمضان هيچ وقت از خاطرم نمي روند. خواب آلود و منگ و دمق بلند مي شدي و آبي به صورت مي زدي و وارد اتاق كه مي شدي مي ديدي هم سفره پهن است و آماده و هم بقيه خواهرها و برادرها و پدر و مادرت كمي تا قسمتي خواب زده دور سفره نشسته اند. مادرم كه البته طبق معمول آخرين نفري بود و هنوز هم هست كه پاي سفره مي آمد و اولين نفري كه برمي خاست تا آب و چاي و بقيه سوروسات را آماده كند و بياورد و ما از همه بهتران بخوريم و بياشاميم و ذخيره كنيم مبادا در طول روز ناله اي از شكم عزيزانش در نيايد....
ادامه مطلب----وبلاگ enameh
نوشته شده توسط سهام بورقانی در ساعت 16:21 | لینک
|
