شنبه 1385/08/20
آنقدر از محضر مبارک استاد عزیم دور مانده ام که امروز در خواب دیدمش. آمده بود خانه مان و می گفت مشکلت چیست که دیگر پیش ما نمی آیی؟ سرخ شده بودم در خواب و از طرفی در پوست خودم هم نمی گنجیدم که استاد را در خانه می بینم. نمی دانستم در جواب چه بگویم. غالبا جزئیات خواب هایم را فراموش می کنم، مگر دو سه خوابی را که اخیرا دیده ام، و همه آنها را به وضوح در یاد دارم. ( و واقعا عجیب بودند و تاثیری شگرف بر من داشتند) این خواب امروزی هم از این دست بود. القصه در جواب به استاد گفتم:
از کاسه شکسته نیاید صدا درست احوال ما نپرس که ما دلشکسته ایم
استاد عزیز نگاهی به من انداخت و مکث معنی داری روی چهره ام کرد. دیگر هیچ نگفت. اندکی نشست و سپس رفت. نفهمیدم کی. اما نگاهش را خوب در خاطر دارم که آکنده از لطافت "اصفهان" بود و مهربانی "ماهور".
اینقدر در هیاهوی زمانه و شلوغی روزگار غرق می شویم که گاهی عشق هایمان را هم فراموش می کنیم.
نوشته شده توسط سهام بورقانی در ساعت 18:45 | لینک
|