تبليغاتX
پارسی خوان - یلدا بازی
نوشتجات و عکس های سهام الدين بورقانی

پنج شنبه خدا توفیقی دوباره نصیبم کرد و به همراه چندی از دوستان دانشگاه راهی مشهد شدیم. بعد از چندین سال که به مشهد آمدم، اولین بار است که تقریبا خلوت است و آدم می تواند به راحتی زیارتی بکند و دل، آرام کند.

برای چک کردن میلم و سر زدن به سایت ها به کافی نتی حوالی حرم آمدم. مسنجرم را که باز کردم نیکان پیغام داد که دعوت نامه یلدا بازی اش به دستم رسیده یا نه. ما هم که از همه جا بی خبر سرانگشت تحیر گزیدیم که این دیگر چه بازی است! القصه پس از باز و بسته کردن چند وبلاگ کمی اوضاع دستم آمد که چند روزی است این بازی در میان وبلاگ نویسان به مناسبت شب یلدا به راه افتاده و هرکس باید پنج نکته در مورد خودش را که دیگران از آن بی خبرند در وبلاگش بیاورد. نمی دانم پنج تا بشود یا نه، اما بخوانید:

۱-یادم می آید در کودکی که به مسجد و یا هیاتی می رفتم و مجلس روضه ای برپا بود، می دیدم که بقیه چه گریه ها که نمی کنند و من هم این وسط نشسته ام و هاج و واج بقیه را نگاه می کنم. خلاصه خیلی به خودم زور می آوردم که قطره اشکی بریزم. چه کنم که نمی شد. النهایه چاره کار را در آن می دیدم که مقادیری از آب دهان را بر چشمان مبارک بمالم تا بعد از آنکه چراغ ها روشن شد به بقیه ثابت کنم که ما هم بلدیم با این سن کم مان گریه کنیم!

۲-دیگر آنکه مانند نکته چهارم نیک آهنگ من هم تا حدودی سگوفوبیا دارم. سال ها پیش در آمریکا در پارک کنار خانه مان مشغول قدم زدن با دوستانمان بودیم. هرکسی مشغول سخن راندن از توانایی ها و قدرت هایش بود. نمی دانم چه شد که بحث به سمت این رفت که اگر سگی دنبال مان گذاشت چه باید بکنیم. من که حسابی جوگیر شده بودم، بر منبر تکبر تکیه زدم و چه ها که در مورد مالیدن پوزه چنان سگی به خاک نگفتم. کلامم منعقد نشده بود که سگی در هیات گرگ، عنان پاره کرده، با سرعتی محیرالعقول دنبالم کرد! حالا ندو کی بدو. تا مدت ها هر سگی را که می دیدم لرزه بر اندامم می افتاد.

۳-قبل از اینکه به مدرسه بروم من و برادرم را در کلاس ژیمناستیک ثبت نام کرده بودند. چند جلسه اول به توضیحات مربی و گرم کردن های معمول گذشت. اما بعد از آن قسمت سخت قضیه هم آشکار شد. مربی می گفت چهارزانو بنشینید. وقتی همه آماده می شدند ناجوانمردانه با دو پایش روی پاهای بچه ها میرفت می ایستاد! تا نزدیک من می شد سریع اجازه می گرفتم که: آقا ما دستشویی داریم! می زدم بیرون و کمی در کوچه های اطراف پرسه می زدم تا کلاس تمام شود و بچه ها پایین بیایند. بعدها یکی دوتا دیگر از بچه ها هم با من همراه شدند!

۴-تابستان سال ۷۴ به همراه مادرم برای ثبت نام در کلاس صوت و لحن قرآن به مسجد محلمان رفتیم. تا آنجایی که در خاطر دارم می گفتند که نسبت به سنم خوب قرآن را با صوت می خوانم. مسئول جلسه گفت که سوره مریم را بخوانم. به رسم معمول صلواتی فرستادم و اعوذ بالله و بسم الله را هم خواندم. لبخند رضایتی بر لبان معلم نشست و بارک اللهی گفت. مبالغی احسنت نیز از گوشه کنار شبستان مسجد شنیده می شد. خلاصه... چشمتان روز بد نبیند. اولین آیه سوره مریم حروف مقطعه "کهیعص" است. هرچه نگاه کردم و چشم به این طرف آن طرف انداختم بلکه کسی کمکی برساند، اما خبری نشد. بالاخره با والذاریاتی و سراسر غلط آیه را سریع خواندم و بدون آنکه به روی خودم آورم گذشتم.

۵- در کلاس دوم دبستان در William E. Cottle School در منطقه Eastchester نیویورک معلم هنری داشتیم که بی نهایت بداخلاق بود. روزی آخر کلاس بود و بچه ها مشغول تحویل دادن کارهایشان بودند. من هم حسابی نیاز به دستشویی داشتم. اینقدر به او گفتم اما اصلا گوش نمی داد و خلاصه اتفاقی که نمی بایست بیفتد افتاد و ... جلسه بعد دستم را گرفت و برد به سمت دستشویی و گفت: This is bathroom Saham من هم اینقدر شاکی بودم که تو دلم هرچی فحش بلد بودم نثارش کردم و گفتم آخه مرد حسابی من ۶۰ بار به تو هشدار دادم تو رخصت ندادی...

من هم این دوستان را دعوت می کنم که وارد بازی شوند: علی شاکر، فرید مدرسی، پناه فرهادبهمن، اکبر منتجبی و محمد اشعری

نوشته شده توسط سهام بورقانی در ساعت 18:37 | لینک  |