نخست كاجي بحث را آغاز كرد. او در مقدمهاي كوتاه از تاثير كانت گفت و اينكه همه فيلسوفان غرب به نوعي مسالهشان كانت بوده، به نحوي با او وارد گفتوگو شدهاند و به گونهاي شاگرد او محسوب ميشوند. همچنين تاكيد كرد كه فضاي گفتماني بعد از كانت به كلي با قبل از آن دگرگون ميشود. كاجي اين پرسش را براي شروع بحث با دكتر صانعي مطرح كرد كه چرا ما در ايران بيش از هر فيلسوف ديگري به كانت توجه كردهايم كه دكتر جمادي حرفش را اينطور قطع كرد: ميشود گفت ما در كانت متوقف شدهايم. كاجي همچنين پرسيد نسبت تفكر ما در ايران چه نسبتي با انديشههاي كانت دارد.
دكتر منوچهر صانعي در ابتداي صحبتهايش به سابقه گفتوگو ميان متفكران ما در قرنهاي چهارم و پنجم اشاره كرد و اينكه بسيار هم رايج بوده است. نمونهاش را هم اشاعره و معتزله ذكر كرد و نيز بين هريك از اينها با فيلسوفان. اما تاكيد كرد كه اين گفتوگو هرچه جلوتر آمدهايم كمتر شده است.
وي در توضيح اين نكته گفت: دكتر شفيعيكدكني جايي گفتهاند كه عقلانيت در تاريخ كشور ما از حدفاصل ابنسينا تا ملاصدرا سير نزولي پيدا كرده است كه من هم فكر ميكنم حرفشان درست است. بايد ببينيم چرا اينطور شد با وجود اينكه ما هم ديالوگ داشتيم و هم تحقيقات علمي. ابوريحان بيروني گاليله دوران خويش است. آنچه كه غربيها بدان Scientific Method ميگويند ابوريحان واجد آن بوده است. اما آن بحث ديگري است كه چرا كار ما به اينجا ختم شد و فقط به توليد حليهالمتقينها بسنده كرديم.

دكتر صانعي سپس با مطرح كردن موضوع فرهنگ و اشاره به تاريخ مدون 3000 ساله بشريت ادامه داد: بنا بر دستاوردهاي اين 3 هزار سال صاحبنظراني مثل ويل دورانت معتقدند كه فرهنگ يك پديده متجانسالاجزاست. يعني وقتي در يك جامعهاي رشد ميكند، سياست، آموزش، تعليم و تربيت و... هم همزمان رشد ميكنند و جامعه در مسير ترقي پيش ميرود. اگر هم فرهنگ درجا بزند در نتيجه باعث سقوط جامعه ميشود.
او اين توضيحات را داد تا در مورد گفتوگو بگويد: بنابراين نميشود در يك فرهنگي شاخهاي به نام گفتوگو رشد كند و بقيه شاخهها هم ثابت باشند. در همه جاي دنيا هم همه اينها در سطح هم ميباشند، هرچند ممكن است در مقاطعي استثنائاتي هم پيدا شوند. در دوره 1400 ساله اسلامي بايد ببينيم كه نهادهاي فرهنگي در كشور ما چگونه شكل گرفتهاند و چگونه عمل كردهاند تا ببينيم چرا با مرور زمان گفتوگو در فرهنگ ما كم شده است.
مترجم كتاب <دين در محدوده عقل تنها> در مورد وضعيت كنوني فلسفه، توضيح داد: ما در برخورد و آشنايي با فلسفه غرب نوپاييم. البته ناگفته نماند كه به بركت انقلاب تكاني خورديم و به خود آمديم و در 20، 30 سال اخير از اين جهت بسيار پيشرفت كرديم. در حال حاضر كتابهاي مهمي ترجمه شدهاند. دانشجويان كماً و كيفاً به فلسفه نسبتا علاقهمند شدهاند. اما مشكل اين است كه ما ميخواهيم يكشبه ره صدساله برويم. انتقالات فرهنگي كه در جهان رخ دادهاند پروسههاي 150 و 200 ساله را پشت سر گذاشتهاند تا جا افتادهاند ولي ما كلا، 30 سال را گذراندهايم. ما 40 سال پيش تنها منابع دانشگاهيمان <سير حكومت در اروپا> فروغي و <تاريخ فلسفه> راسل بوده است.
دكتر صانعي در پاسخ به اين پرسش كه كانت چه مسالهاي را ميتواند براي ما طرح كند گفت: يك مشكل در فرهنگ ما وجود دارد و آن اينكه فلسفه ما با قداست ديني پيوند خورده و ما نميتوانيم اينها را از هم جدا كنيم. به نظرم كانت خيلي ميتواند به ما كمك كند كه اين دو راه را از هم تفكيك كنيم. اين مجموعهاي است مقدس و در جاي خودش محترم. اما فلسفه ميدان تفكر است و نقادي. او ذات تفكر را سنتشكني دانست و در اين باره گفت: متفكر يعني كسي كه بگويد تا اينجايي كه مردم رفتند دستشان درد نكند، بنده ميگويم از اينجا به بعد بايد اينگونه رفت. اين حرف ارسطو و دكارت است. ارسطو گفت كه افلاطون آدم محترمي است ولي بنده حقيقت را بيشتر دوست دارم! همه ما ميدانيم كه ارسطو كه 20 سال سركلاسهاي افلاطون نشسته بود گزندهترين انتقادات را نسبت به او داشت و از اين نظر هيچكس به پاي او نميرسد. ما اين مساله را در تفكر سنتي خودمان درك نميكنيم. فكر ميكنيم تفكر يعني حفظ سنت. در حالي كه تفكر يعني گذشتن از سنت.
صانعي گفت كانت را الگوي خوبي دانست كه ميتواند اين نكته را به ما ياد بدهد و افزود: مگر آن زمان كه ايرانيان در پزشكي زكرياي رازي و ابنسينا را داشتند و اين انديشهها به زبان لاتين ترجمه ميشد، غربيان ميگفتند كه تهاجم فرهنگي رخ داده است؟ مگر آنكه گفتند كه ايرانيها و مسلمانها ميخواهند ما را ببلعند. اساسا اين حرف از بيخ و بن مغالطه است.
دكتر صانعي در پايان صحبتهايش گفت: كانت محصول دويست سال تفكر در مغربزمين است. از اواخر قرن پانزدهم و اوايل قرن شانزدهم ميلادي، انديشههاي گاليله، كپلر، بيكن و هابز تاثير عميقي بر دكارت گذاشت و باعث چرخشي عظيم در تفكر غربي شد. شاگردان دكارت به دو دسته تقسيم شدند كه برخي وارثان مستقيم او چون مالبرانش، پاسكال، اسپينوزا و لايب نيتز و برخي متاثر از هابز دوست انگليسي شامل جان لاك، بركلي و هيوم بودند. كانت در قرن هجدهم ميراثخوار اين دو جريان فكري و سنتزي بود كه تبلور 200 سال كشمكش و انديشه در غرب بود، از اين رو ميتوان كانت را يك لاك پخته محسوب كرد كه انديشه فيلسوفان قبل از خود را در نظامي دقيق گردآوري كرده است. كانت در نقد اول كه در ايران به اشتباه فلسفه او خوانده ميشود به بيان روششناسي او پرداخته و در كتابهاي ديگر خود به شرح متافيزيك ميپردازد.
سياوش جمادي مولف و مترجم آثار فلسفي كلامش را با <بنيادها> آغاز كرد و گفت: فلسفه كلا با بنيادها سروكار دارد. پرسشهاي فلسفي بنياد انديشه است و راديكاليزم تا قبل از كانت چندان معنايي ندارد. كانت از شرايط ماتقدم از لحاظ ابدي و فراتاريخي شناخت صحبت ميكند و ميپرسد كه <ما چه ميتوانيم بدانيم>، <چه ميتوانيم انجام دهيم> و <ما به چه چيزهايي ميتوانيم اميد ببنديم.> كانت فيلسوف بزرگ روشنگري است و انديشيدن را به ما ميآموزد.
جمادي با اشاره به اينكه ورود كانت به ايران با <سير حكمت در اروپا> فروغي شروع ميشود توضيح داد: <ما نميتوانيم بفهميم كه فروغي چه نيتي داشته است. اما ميتوانيم حدس بزنيم بر حسب گرايشهاي تجددخواهانهاش اين مساله را حس كرده كه تحولي در تمام جهان رخ داده و فرهنگي ما را احاطه كرده است. وقتي دوران جديدي كه با صنعت چاپ و ضعف فئوداليته به وجود آمده آغاز ميشود ما با فرهنگي مواجهيم كه قدرت بلعندگي دارد. مساله فقط قسمت نظامي نيست كه استعمار كند. وي تاكيد كرد كه اساسا ما بيشتر ضعيف بودهايم تا آنها قوي و اينگونه ادامه داد: <معمولا تمام گناهان به گردن استعمار و غرب انداخته ميشود و نظر من يكي از ضعفهاي بزرگي است كه ريشه در فرهنگ خودمان دارد.
در واقع ماهيت فرهنگ غرب چنان هست كه فرهنگهاي بومي و به اصطلاح پيشاصنعتي در مقابلش حرف چنداني براي گفتن ندارند.

يعني فرهنگ با فرآوردههاي مادياش با چنان سرعتي ميآيد كه مجال تفكر و انديشه در بنيادها گرفته ميشود. آنگاه اينجا تعارض فرهنگها پيش ميآيد كه مسالهاي است كه به نظر همه فرهنگشناسان بايد به آن توجه جدي شود.
مولف كتاب <زمينه و زمانه پديدارشناسي> در همين رابطه ژاپنيها را مثال زد و اينكه آنها به تعارض فرهنگي به خوبي توجه نشان دادند: ما ميبينيم حاكمان ژاپني نهتنها در مقابل فرآوردههاي غربي موضع منفي نگرفتند بلكه گفتند بگذاريد وارد شود <هستي زمان> هايدگر 21 سال قبل از اينكه به انگليسيترجمه شود به ژاپني ترجمه شد و نيز ترجمههايي از هگل و از فلاسفه بنيادي غرب.
بنابراين، اين فيلسوفان نهتنها بنياد انديشاند بلكه بنيادهاي فرهنگي كه ما را دور زدهرا هم بايد در افكار اينها جستوجو كرد.
به اعتقاد جمادي زماني كه ما با غرب تماس برقرار كرديم فروغي اين موضوع را حس كرد كه اين فرهنگ جديد متعارض فرهنگ بومي (آسيايي، ژاپني و آفريقايي) است و هركدام از اين فرهنگها بايد به گونهاي در مقابل اين فرهنگ جديد تعيين تكليف كنند.
وي در اين باره توضيح داد: نبايد به فكر دفع بود. اين فرهنگ الان در گوشههاي خانههايمان جا خوش كرده. از اينترنت و ماهواره ميآيد. هر قدر هم كه دفع كنيم باز هم فايدهاي ندارد. امروز ديگر مثل گذشته نيست كه فكر كنيم مراوده فرهنگها از طريق سپاه و از طريق مراوده رودر رو باشد. سياستگذاران صنعت فرهنگ بدون اينكه از جايشان تكان بخورند از آن طرف دنيا با تمام امكانات و به قصد سود تصاوير را به تمام نقاط دنيا سرازير ميكنند. بنابراين، اين يك ضرورت است كه اين فرهنگ و بنيادهايش را بشناسيم.
جمادي در ادامه دوباره سراغ فروغي و كتاب او رفت و گفت: او نخستين كسي است كه كانت و تعدادي ديگر از فلاسفه را به طور مجمل وارد ايران كرد. <سير حكمت در اروپا> هنوز هم از نظر نثر و ادبيات داراي يك نوع شرح صدر و بيغرضي در بيان مطالب است و همه اينها باعث ميشود كه بگويم ذكاءالملك فروغي احتمالا چنين احساس كرده كه ما بايد فرهنگي كه متعارض با فرهنگ خودمان است را بشناسيم، تا ما ميگوييم فرهنگ و توسعه فرهنگي يعني مشاركت دادن هرچه بيشتر مردم عام و خاص در ارتقا و تعالي فرهنگي.
اين مترجم تاكيد كرد اگر غرب را نشناسيم سنت خودمان را هم بر باد خواهيم داد. تنها چيزي كه آن وقت از سنت باقي ميماند سنت موزهاي و سنگوارهاي و ظلمات رسوب و تكرارهايي است كه چند مدتي بنا به اعتقادات طوطيصفتانه مردم ادامه دارد.
عمادي پايان سخنانش پاسخي به اين پرسش بود كه ما از كانت چه ميتوانيم بياموزيم. او در جواب گفت: كانت فيلسوفي در متن سنت غرب است كه در ارتباط با گذشته اين فرهنگ، پلي به آينده انديشه غربي ميزند و ما ميتوانيم از او جرأت تفكر كردن را بياموزيم. وي همچنين تفكر را مهمترين قدرت اكتسابي دانست و گفت از هر قدرتي به جان ما متصلتر است و كودك و نوجوان اين قدرت را دوست دارند و بايد بكوشيم در رسانهها اهميت تفكر را به جوانان نشان دهيم.
اما دكتر انشاءا... رحمتي بحثاش را در اين نشست با آثار منتشرشده از كانت آغاز كرد. به اعتقاد او، كتابهاي مقدماتي كه كانت را معرفي كردهاند به اندازه كافي داريم. آثار كانت هم تا حدودي در ايران ترجمه شدهاند خصوصا آثاري كه كمتر معروفند و البته مهم هم هستند. دكتر رحمتي نياز امروز ما را تفسير كانت دانست و گفت: مثلا بنده كه <نقد عقل عملي> را ترجمه كردهام، براي اين كار تفسيرهايي نوشته شده است و خواننده اگر بخواهد متن را خوب بفهمد نياز به تفسيري در كنارش دارد. تا جايي كه من ميدانم ما يك نمونه تفسير كانت نداريم. حالا يكي تفسير متن كانت است. مثل همين تفسير نقد عقل عملي كه به نظرم جزو اولويتهايي است كه بايد انجام شود. يكي هم تفسيرهايي است كه بر كانت نوشته شده است كه شامل مقالات بسيار تخصصي هستند؛ هم مقاصد كانت را روشن ميكنند و هم اينكه احيانا شاخصهايي كه در انديشه كانت هست را بيان ميكنند و يا وجه جمعي بين شاخصها پيدا ميكنند و راهكارهاي جديدي كه براي تفسير كانت و فهم او وجود دارند را نشان ميدهند.
ضمن اينكه در اين مقالات گفتوگو به معناي دقيق كلمه بين نويسندگان هم درميگيرد كه ممكن است مقاله دومي كه در اين دست كتابها درج شده است نقد مقاله اول باشد و بعد داوري كه راجع به آن ميشود. رحمتي البته گفت كار كردن در مورد اين وضعيت بسيار دشوار است. چون براي مترجم اصلاً صرف نميكند كه سراغ آن كارها برود. چهبسا دشواري ترجمه اين متون از دشواري ترجمه متن خود كانت بيشتر باشد و ما فقط با يك فهم واحد طرف نيستيم. از طرف ديگر وقتي مطلب منتشر ميشود اسم كانت ديگر روي آن نيست بلكه نوشته يك نويسنده معاصر است كه خيلي تخصصي بر روي كانت كار كرده و هيچكس هم او را نميشناسد. بنابراين بعد از انتشار كتاب اقبال كمي براي خريد كتاب وجود خواهد داشت. كتابخوان هم به همين دليل چنين كتابي را نميخواهند چون هيچ جاذبهاي برايش نخواهد داشت. نه ميتواند مقاصد كتاب را بهراحتي درك كند و نه لااقل اسمي از كانت بر روي كتاب هست كه دلش خوش باشد اثري از كانت را ميخواند.

دكتر انشاءا... رحمتي براي بررسي علل كمبود مخاطب در اين حوزه گفت كه بايد نظام آموزش فلسفه را بررسي كنيم. وي در توضيح اين مساله گفت: به عنوان مثال ما در دانشگاه رشتهاي به نام فلسفه غرب داريم اين رشته مثل اين است كه از كسي بپرسيم در چه رشتهاي تحصيل ميكند و او بگويد علوم انساني. خوب اين مساله خندهدار است. وقتي در درسهاي دانشگاه دقت ميكنم ميبينم كتابي كه به دانشجو معرفي ميشود و درسي كه به او داده ميشود بيشتر تاريخ فلسفه است.
مترجم <نقد عقل عملي> در ادامه همين بحث در مورد فلسفه اسلامي صحبت كرد: به نظر من آموزش فلسفه اسلامي فلسفيتر است. دانشجوي دكتراي فلسفه اسلامي اسفار را ميخواند. در دوره ليسانس هدايه و نهايه و منظومه را ميخواند. به عنوان مثال من كه استاد فلسفه كانت هستم احساس نياز نميكنم كه بروم متن كانت را بخوانم چون ميبينم اصلا مجالي نيست كه بخواهم از متن كانت استفاده كنم و به دانشجويان ميگويم كه شما چيزهايي را كه من ميخواهم بگويم خودتان ميتوانيد در كتابها پيدا كنيد.
وي سپس در پاسخ به اين سوال كه چرا در جامعه ما گفتوگو وجود ندارد گفت: بايد بگويم كه به نظرم در تاريخ ما وجود داشته است. درواقع ما زمينههاي گفتوگو را دارا هستيم. مثلا اين گفتوگو به معناي دقيق كلمه بين شيخاشراق و ابنسينا وجود داشته است. كسي هم نميتواند بگويد اين گفتوگو فلسفي نيست. كاملا گفتوگويي انتقادي است. شيخ اشراق ابتدا با منطق شروع ميكند و منطق مشاييان را نقد ميكند. وقتي ما در فرهنگ خودمان به ملاصدرا ميرسيم دقيقا همان حالت سنتزي كه كانت دارد (كل مدرنيته را در خودش جمع كرده است) را دارد.
رحمتي در ادامه صحبتهايش به يكي از تحقيقهايش در مورد مقايسه بين دكارت و ملاصدرا اشاره كرد و در مورد آن توضيح داد: در رابطه نفس با بدن لااقل برداشت خودم اين بود كه انسجام در ملاصدرا بيشتر از دكارت بود. دكارت با مساله كلاميتر از ملاصدرا برخورد ميكند. بيشتر از آنكه به عقل استناد كند به قدرت خداوند استناد ميكند.
وي تاكيد كرد كه اين گفتوگو در ميان متفكران ما بوده است. هرچند ممكن است شبيه به غرب نباشد،همانطور كه اصطلاحات متفاوت است. كربن هم در جايي ميگويد اگر ما غربيها فلسفه اسلامي را مطالعه ميكرديم دچار خيلي اشتباهات نميشديم! بنابراين ميخواهم بگويم ما آن سنتي را كه بتواند زمينهاي ايجاد كند براي استفاده از فيلسوفي مثل كانت را در خودمان داريم.
كلام پاياني دكتر رحمتي اشاره به فلسفههاي مضاف بخصوص <فلسفه دين> در دانشگاههاي ايران داشت: فلسفه دين و الهيات در غرب بعد از شلاير ماخر در قرن نوزدهم تحولي عظيم يافت و شلاير ماخر را از اين جهت پدر الهيات جديد غرب ميدانند. بنابراين قابل توجه است كه شلاير ماخر فلسفه دين خود را در برابر كانت طرح ميكند و هدف او مقابله با پروژه فكري كانت است. كانت سعي داشت دين را به اخلاق تأويل كند. شلاير ماخر از اين بابت با او مخالفت كرد و بحث <تجربه ديني> را طرح كرد و گفت: برخلاف كانت منشا دين، وحي و عقل نيست بلكه احساس وابستگي به دين است. بنابراين بعد از شلاير ماخر تمام كساني كه الهيدان هستند در مسيحيت بهنوعي يا موافق شلاير ماخرند يا مخالف اما كل اين جريان را بدون كانت نميشود فهميد.
