ترجمه: سهام الدین فراهانی ،در فوريه 1945 يكي از شديدترين پيكارهاي جنگ جهاني دوم در جزيرهاي به نام ايووجيما در ژاپن ميان آمريكاييها و ژاپنيها در ميگيرد. بعد از نبردي سنگين و كشتاري فجيع، شش نفر از سربازان آمريكايي پرچم كشورشان را بر فراز قله سوريباچي به اهتزاز در ميآورند.
عكاسي هم از اين صحنه عكس ميگيرد و اين عكس را به منبعي براي شور ميهن پرستانه آمريكايي تبديل ميكنند. از اين شش سرباز سه نفر زنده ميمانند كه بايد افتخار و اندوه را با هم داشته باشند. كلينت ايستوود در مورد آخرين ساخته اش يعني <پرچمهاي پدران ما> كه فيلمي رزمي درباره جنگ جهاني دوم است گفتوگويي انجام داده است. جالب است كه بدانيد اين فيلم شباهتهاي فراواني با تعارضها و كشمكشهاي دوران كنوني ما دارد.
چه شد كه چنين موضوعي را براي فيلم انتخاب كردي؟
هيچگاه داستاني در مورد ايوو جيما نگاشته نشده است اگرچه عكسهايي از آن در اسناد يافت ميشوند. اما هيچ چيز به طور خاص در مورد اين حمله كه يكي از بزرگترين و خشن ترين جنگها بوده است نميشود پيدا كرد.
به هر حال آنچه بيشتر مرا ترغيب به ساختن فيلم كرد كتاب <پرچمهاي پدران ما> بود كه البته يك تاريخ جنگ به معناي واقعي كلمه نيست. من كارم را براي ساختن يك فيلم جنگي شروع نكرده بودم. در حقيقت يك بررسي و مطالعه روي اين افراد (سربازهايي كه پرچم را بالا برده بودند) بود. هميشه در مورد خانوادههايي كه مدتها بعد از وقوع حادثهاي چيزهايي در مورد بستگانشان ميفهمند كنجكاو بودهام.
هنگام گفتوگو با كهنه سربازان اين عمليات و خيلي ديگر از عملياتها به اين نتيجه رسيدم آنهايي كه در خطوط مقدم واقعا رنج بردند و شجاعت زيادي از خود نشان دادند، كمحرفترين افرادند. به شما اطمينان ميدهم آنهايي كه در مورد تجربههايشان در يك نبرد مدام لاف ميزنند و گندهگويي ميكنند، احتمالا جايي در پشت جبهه يك كارمند ساده بودهاند!
به نظر ميآيد نكتهاي در ميان انسانهايي مثل جان برادلي مشترك است، اينكه زماني به خانه بر ميگردند كه ارزيابي روانپزشكي چنداني از آنها و نيز كمك شايان توجهي براي آنها وجود ندارد. به خانه برگشتند و به آنها گفته شد كه تحمل كنيد. اگر همسري و عشقي هم نداشتند يا بايد خودشان از عهده كارهايشان بر ميآمدند يا اينكه بر نميآمدند! بنابراين فيلم در مورد همين تجربههاست، مرد جواني كه يكباره به اوج شهرت ميرسد. اميدوارم كه اين عكس معروف تفسيري بر شهرت باشد، اينكه مانند يك رئيس جمهور با تو رفتار شود؛ با اين مردان بسان اشخاصي مشهور برخورد ميشد اما خودشان اين امر را احساس نميكردند. به زعم آنها اين نوع رفتار تنها ناشي از هيجان بود، آنها از اينكه خودشان آنجا باشند و بسياري از همرزمانشان در يك جنگ وحشيانه كشته شده باشند احساس خوشي نداشتند. اين عكس مشهور كه توسط جورزنتال گرفته شده فقط در عرض چهار يا پنج روز در صحنه نبرد گرفته شده است و همه اينها كنجكاوي من نسبت به اين مساله را نشان ميدهد.
چرا تصميم گرفتي تا داستان فيلم غيرخطي باشد؟
من و پل هگيس (يكي از نويسندگان فيلمنامه) در اين مورد فراوان صحبت كرديم. به دليل اينكه تبديل اين كتاب به نمايشنامه دشوار به نظر ميرسيد. او هميشه شوخي ميكند و بعد از اولين ملاقاتمان گفت من حدود 11درصد احتمال موفقيت دارم. به او گفتم ببين، نگران نباش. حتما نتيجه خواهد داد. ما هر روز تلفني در مورد همين مسائل صحبت ميكرديم. در مورد طرحها و هدفهايمان اما موفقيت براي پل كمي دور از ذهن بود. ما حتي در اين مورد كه داستان را خطي پيش ببريم هم حرفهايي زديم، اما مشكل ما نشان دادن تاثير روي سربازان است و همچنين نشان دادن تفكرات آنها و تجديد خاطرههايشان. اين يكي از سختترين پلانهاي ما بود. ضمن اينكه شما بايد از زمان حال يعني سال 1994 به دوره اي ديگر برويد و بعد به دوره اي ديگر و در آخر دوباره به زمان حال بازگرديد.
فيلمهايت هم احساسي است و هم سخت و تند. چگونه تعادل را ايجاد ميكني؟
همه آنها حساس اند. من چيزي را متعادل نميكنم. فقط به سمت جلو پيش ميروم. تاكنون داستانهاي مختلفي برايم جذاب بودهاند و توجه مرا به خود جلب كردهاند. فيلمهاي اول من اكثرا اكشن بودند اما حالا كه در اين مرحله از زندگيام قرار دارم در حال عقبنشيني به پشت دوربين هستم. احساس ميكنم بايد به موضوعاتي بپردازم كه به من نزديك ترند تا اينكه بخواهم روي شخصيتهاي فانتزي كار كنم كه فاصله زيادي با من دارند.
تصور ميكني مخاطب از اين فيلم چه به دست خواهد آورد؟
من ميخواستم تا مخاطبين فيلم اين مردان را بشناسند و بفهمند آنها از چه چيزهايي گذشتند و به آنها اين حس را بدهم تا بتوانند شرايطي كه سربازان در آن قرار داشتند را درك كنند. مردمي كه زندگي شان را ميبخشيدند و نشان دادن حس كاذب شهرت كه به نظر ميآيد اين روزها خيلي هم رايج شده است. كتابهاي فراواني در مورد اين نسل برتر منتشر شده است به همين خاطر به نظرم تلاش براي به تصوير كشيدن اين نسل خوب است.
حالا ما در زماني زندگي ميكنيم كه شرايط به كلي فرق كرده است. ما ارتشي داوطلب داريم و نيز كشوري كه به لحاظ اقتصادي راحتتر در آن زندگي ميكنيم. آن ايام از دوران ناهموار اقتصادي بيرون آمد، اما در حال حاضر اوضاع خيلي بهتر است.
فكر ميكني فيلم در ژاپن مقبول ميافتد؟ چگونه با آن برخورد خواهد شد؟
نظر خاصي در اين مورد ندارم. بسياري از ژاپنيهايي كه فيلم را ديده اند ظاهرا خوششان آمده. بعد از جنگ، ظاهرا تاريخ ژاپنيها سر و كاري با جنگ نداشته است. در مدارس تدريس نميشود و هيچكدام از بازيگران <نامههايي از ايووجيما> هم چيزي از جنگ ايووجيما نشنيدهاند.
نسل معاصر هم چيز زيادي در اين مورد نميداند. من فكر ميكنم خيلي مهم است كه تاريخ را نقل كنيم، حداقل براي ژاپن. به دليل اينكه اين مردم به خاطر كشورشان متحمل ضررهاي فراوان شدهاند. البته با نگاه بينالمللي هم مهم است كه قبول كنيم جنگ در بهترين حالت، يك تمرين بيهوده است كه مردم سعي ميكنند تحت عناوين مختلف يكديگر را بكشند، مردمي كه ميتوانند در شرايط گوناگون با هم بي نهايت مهربان باشند. بنابراين جنگ براي مردم سخنگوي خوبي نيست كه ما دائم در حال ادامه دادن آن هستيم. اما در هر حال ما با اين پديده از زمان ظهور بشريت روبهرو بودهايم، بنابراين من پاسخ نهايي را در اختيار ندارم، اما تلاش ميكنم تا دانش اندكم را به ديگران انتقال دهم.
