شیخ مشفق الدّین، آن که هرگز دروغ نگفت و به گمراهی نگروید، سه بار در عمر خویش شیطان را دید. نخستین بار، نیمه شبی از چهاردهمین تابستان عمر شیخ مشفق بود. بدانگاه که با بازوان برهنه بر سنگ آب سیاه خم شده بود تا وضو سازد، غباری در تاریکی درخشید و شیطان بر او ظاهر شد. شیطان که قامتی افراشته چون پیل و چشمانی درخشان داشت، سه لعبت زیباروی را بر شیخ نمایاند و گفت:
ـ ایمانت را بر من بفروش تا آن زیباروی را که گیسوان سیاه فروهشته دارد و نقش ستارگان جوزا بر بازوی چپ اوست و دو دیگری را پیراهنی بنفش از حریر و خوشه ی عطرآگین پروین را میان سینه دارد و سه دیگری را که نافی کوچک و هلالی زرین چون ماه بر پشت ران خود دارد، بر تو ببخشانم و تو هر آنچه را بر زبان رانی خواهی دید.
ادامه مطلب
شیخ مشفق الدّین، آن که عمری دراز در پیش داشت، پشت بر شیطان کرد و راه خود را به سوی محراب پیش گرفت و برفت. چهل سال بعد شیطان، دیگر بار بر شیخ ظاهر شد و آن بدانگاه بود که شیخ کوزه ای آب خنک و باری از دفتر و رسائل در حجره ی خود داشت. شیخ صدای گام های شیطان را درآن سوی در، از پس چهل سال، بازشناخت. شیطان که ردایی زربفت و ریشی نقره فام داشت، برگ انجیری از آستین خود برآورد و به شیخ داد و او را یار دیرین خود خواند.
- ایمانت را از تو خواهم خرید و به تو آنچه برتراز آن نیست خواهم داد، به برگ انجیر بنگر. در آنجا مشعل دارانی را خواهی دید و اسبی کهر که سرداری بر آن سوار است و به فراز تپه می تازد. آن سردار تو هستی و این فراشان که گوسپندی را بر کنار خیمه گاه کباب می کنند سر به سر خادمان تواند.
شیخ مشفق الدین، آن که صبر فراوان و دانش بسیار داشت، قلم بر دوات زد و سر در کتاب خویش فرو برد و شیطان، راه خویش گرفت و برفت. سومین بار در واپسین دم مرگ، شیطان بر شیخ ظاهر شد. شیخ این بار صدای گام های شیطان را که بر بالینش می آمد نشناخت، زیرا او نیز چون شیخ پیر و فرتوت بود.
- ایمانت را از تو می خرم، اما دیگر هیچ ندارم تا به تو دهم، جز این جرعه ی برفاب سرد.
و شیخ مشفق الدین، آن که در دم مرگ جز عطش و حیرت، هیچ نداشت، آب سرد را نوشید.
بریم خوش گذرونی
علیرضا محمودی ایرانمهر
انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
چاپ اول، ۱۳۸۴