چند دقیقه بیشتر به پايان آخرين قسمت مجموعه گرانسنگ مدار صفر درجه باقي نمانده بود، آنجا که حبيب در محوطه باستاني تخت جمشيد در محاصره تئودور، عموي تبهكار سارا بود. نمي دانم چرا دائما هراس داشتم كه اين بار هم حسن فتحي مثل "شب دهم" دست به عاشق كشي بزند و قهرمان هاي فيلمش را غرق در خاك و خون نشان دهد. اما در نهايت جدا سبب آسايش حال و خيال شد كه دست به چنين كاري نزد و الحق و والانصاف به نيكوترين شكل ممكن پايان بندي مجموعه را رقم زد. معمولا خيلي معتقد به پايان خوش فيلم ها يا همان "هپي اند" نيستم اما
شايد اين پايان بجا دليلش حرف خود فتحي باشد كه در مصاحبه اخيرش گفته بود شب دهم را با دلش، ملاصدرا را با عقلش و مدار صفر درجه را با عقل و دلش ساخته بود. و اين همراهي عقل و دل را به راحتي مي شد در اين مجموعه ديد. بيشتر از هرچيز علاقه مند بودم در مورد خود سريال بنويسم و خيلي كاري به نقد هايي كه برخي نشريات از جمله وال استریت ژورنال آمریكا در اين مورد نوشتند نداشته باشم؛ اما در هر حال همين كه نشريه اي آمريكايي در مورد مجموعه اي تلويزيوني كه در ايران بر روي آنتن است مي نويسد نشان از اهميت فيلم دارد. لب كلام اين نشريه پرتيراژ آمريكايي اين است كه اگرچه ظاهر داستان با سخنان احمدي نژاد مبنی بر افسانه بودن هولوكاست در تضاد است، اما آنچه در باطن اين سريال مي گذرد القاي پيام هاي سياسي دولت ايران است. حتي اگر اين مجموعه واقعا هم چنين قصدي داشته است باز هم موفق بوده است و به طور لطيف و با قصه خوب در القاي پيام خودش تلاش كرده است، و اينكه فيلمي بخواهد علاوه بر داستان خوب، جذابيت هاي بصري و سرگرمي پيامي را هم با خود داشته باشد امر غريبي نيست. به هر حال اكثريت ايرانی ها بين صهيونيست ها و يهوديان معمولي تفاوت قائل مي شوند. همين را خود فتحي هم گفته بود.
مدار صفر درجه داستاني عاشقانه دارد كه در بستر مهمي از تاريخ اتفاق مي افتد و كارگردان هم در اين ميان عشق را بر زبان فيلم جاري مي كند و هم از زمينه اي تاريخي بهره مي برد تا هر دوي اينها را به سرانجام برساند. اين بستر تاريخي و آن عشق از عواملي هستند كه سبب جذابيت سريال شدند. بخش عظيمي از داستان در فرانسه اي رخ مي دهد كه در اشغال نازي هاي آلماني است. حبيب پارسا كه براي تحصيل به پاريس مي رود و به دختري يهودي دل مي بندد و اين دل بستن با جنگ جهاني دوم و تبعيد يهوديان همزمان مي شود. به اين ترتيب مساله يهوديت در فيلم برجسته مي شود، مضموني كه در يكي دو سال اخير چالش هاي فراواني را براي كشور ما ايجاد كرده بود. اينجاست كه باعث مي شود بگويم مساله اي پرچالش به خوبي طرح شده است و تمجيد انجمن كليميان ايران از فيلم هم گواهي بر همين نكته است. فارغ از اين مسائل فتحي با دستمايه قرار دادن مضموني عاشقانه بار ديگر يكي از مجموعه هاي به يادماندني را ساخت كه از لحاظ محتوا و شكل مقبول طبع مخاطبين افتاد. دقت او در انتخاب لوكيشن هاي متعدد و زيبا، طراحي لباس و صحنه و حركت هاي قاعده مند دوربين مثال زدني است. به اينها موسيقي تاثيرگذار و صداي گرم عليرضا قرباني را هم اضافه كنيد كه بي ترديد موجبات راحت روح بود.
كاستي هايي هم البته گاهي ديده مي شد. نمونه آن تيلت داون دوربين در فصولي از سريال بود كه نشان مي داد در خيابان سربازان و عابران در حال حركت اند و بدون اغراق شايد حدود 15 بار تكرار شد. نكته ديگر كلاس درس فلسفه در پاريس بود كه گاهي بيش از اندازه غير طبيعي جلوه مي كرد. كلاس درس فلسفه بيشتر جولانگاه حبيب پارسا بود تا چند وقت يك بار بايستد و نطقي بكند و يا شعري عاشقانه بخواند. استاد هم بيشتر از آنكه تدريس كند تمايل به بحث سياسي دارد و الخ.
.
مهمترين نقدي كه مي توان به اين مجموعه خوش ساخت تلويزيوني وارد دانست به ديالوگ ها است، گاهي اوقات فهم گفتگو ها دشوار به نظر مي رسيدند. با وجود اينكه فتحي غالبا براي ساختن فيلم هايش تحقيقات فراوان مي كند و عناوين كتاب هايي هم كه در تيتراژ پاياني به چشم مي خورند نشان دهنده همين موضوع است، منتها اين بار اغلب گفتگوها خوب از كار در نيامده بودند و به نظر تصنعي مي آمدند. تصور نمي كنم حتي اگر نگاهي به ادبيات مكتوب آن دوره بيندازيم اينقدر كلمات قلنبه سلنبه به چشم بيايند. به عنوان مثال برخي مواقع آنقدر از "من قبل" و "من بعد" استفاده مي شد كه جدا حوصله حوصله بيننده را سر مي برد. بين حبيب دانشجو و شوهر خواهر ديپلمات، نظامي و غير نظامي، با سواد و بي سواد به لحاظ ديالوگ ها فرق چنداني نبود. اصولا شخصيت بر اساس رفتار و گفتار تعريف مي شود اما ديالوگ ها به شدت به يكديگر شبيه بودند و اين نكته ضعف جدي فيلم بود.
در هر صورت اميد دارم باز هم عقل و دل حسن فتحي او را ياري كنند تا بتواند در كنار تجربه هاي گذشته آثاري تامل برانگيز، خوش ساخت و جذاب خلق كند.