سهشنبه سرد و تعطيل بود كه آمده بوديم تحريريه تا روزنامه روز بعد را براي انتشار آماده كنيم. در اين هواي برفي همه چيز تق و لق به نظر ميرسيد، تا ساعت يك بعدازظهر هنوز كسي نيامده بود. نميدانم چرا دائم احساس ميكردم كه امروز را نبايد بيايم سر كار. از صبح حس خوبي نداشتم. كمكم بچهها آمدند، علي دهقان، جواد دليري و همسرش آزاده محمدحسين، هيوا يوسفي و الباقي بچهها. از اعضاي سرويس بينالملل فقط كريم جعفري آمده بود. مثل هر روز يك ليوان چايي دستش نبود. كريم مثل هميشه نبود.
***
مهران قاسمي از زماني كه روبهروي همين پل كريمخان تصادف كرد، فقط يك بار به تحريريه آمده بود. با پاي در آتل و عصا. از وقتي وارد تحريريه شدم، دائم سرم را برميگرداندم، ببينم آيا مهران امروز ميآيد يا نه. نميدانم چرا احساس ميكردم كه امروز او را بعد از مدتي خواهم ديد.
در حال مرتب كردن مطالب سرويس بودم كه كريم با شتاب و بيمحابا وارد تحريريه شد و علي دهقان را صدا زد. احسان مهرابي پشت كامپيوتر مهران نشسته بود. پرسيدم چه شده؟ گفت نميدانم. هر دو بو برده بوديم كه اتفاقي افتاده. علي را كريم بهسرعت از روزنامه بيرون برد، نفهميدم كجا، اما اينكه هر دو سراسيمه بودند، نشان از آن داشت كه اتفاق بدي بايد افتاده باشد. دوباره مشغول كارهايمان شديم كه اين بار صداي شيون به گوشم خورد. جواد داشت ميگفت چه شده است... نزديكتر كه شدم، فهميدم چرا امروز عليالدوام در فكر مهران بودم.

باري، مهران رفته بود. غزل مرگ او هم سروده شده بود. اما چه ميگويم، مگر ميتوان بهراحتي از مرگ كسي سخن گفت كه همواره پرانرژي و شاداب و به معناي واقعي <زندگي> كرده است. به قول صادق هدايت تا زندگاني نباشد، مرگ نخواهد بود و همچنين تا مرگ نباشد، زندگاني وجود خارجي نخواهد داشت.
و اين همه يعني اينكه مهران <زندگي> كرده بود. او از آن آدمهايي نبود كه تكليفشان با خودشان و زندگيشان معلوم نيست. هر زمان كه با او همكلام ميشدي، سرشار از ايده و ابتكار و انرژي مثبت مييافتياش. همين چند هفته گذشته بود كه با او و پيمان مقدم درباره انتشار چند جلد كتاب تاريخ معاصر صحبت كرديم. اخيرا هم چند كتاب ترجمه و منتشر كرده بود و يكي دو تا هم آماده چاپ داشت؛ و الحق هم كه مترجمي چيرهدست بود. مهران خوشمشرب بود و مهربان. از هيچكس دوري نميگزيد و با همه رفاقت ميكرد. حتي آن كسي كه احساس ميكردي اگر كارش به تو بيفتد ظرف اندكزماني كارش را از سر خودت باز ميكني، او مينشست و با طيبخاطر و اشتياق تمام خم و چم كار و ريز و درشت آن را با او در ميان ميگذاشت.
و اين نكته مثبتي بود كه سبب ميشد بهراحتي حساب او را از بقيه جدا كني. تا به حال نديده بودم كه كسي از او رنجيده باشد و نه كسي را رنجانده بود. مهران قاسمي، دبير سرويس بينالملل روزنامه بود و با همكارانش سارا معصومي (همسرش)، كاوه شجاعي، كريم جعفري و احسان ابطحي به رتق و فتق امور سرويس ميپرداختند. وقتي پس از شنيدن خبر، همه به اتفاق به منزل مهران رفتيم، سارا معصومي از همه تشكر ميكرد و ميگفت مهران همه شما را دوست داشت و در اين مدتي كه به دليل آسيبديدگي پايش در منزل بوده، مرتب از دلتنگياش نسبت به دوستان و همكاران ميگفته است. كريم كه اصالتاً اهل بوشهر است، ميگفت: من برادرم را از دست دادم، در تهران جز مهران كسي را ندارم و بيراه نميگفت. گريه امان كاوه را بريده بود و سارا هم كه ديگر همه ميدانيد... ميگفت، ديروز از رفتن سخن ميگفته و امروز خداحافظي هم كرده...آري از مرگ سخن زياد به ميان رفته است و اين قصه پاياني ندارد. تا مرگي هست، زندگياي هم هست و مهران به واقع <زندگي> كرد.

***
عكس و نوار مشكي، گل و شمع و خرما را كه روي ميز مهران ميبينم، دوباره بغضم ميتركد. خدايش رحمت كند.
