مهرداد که در شور شوری برپا کرده بود و علی هم که خود به تنهایی بار یک ارکستر را بر دوش می کشد. سه تار و نی و ویولن را که ما دیدیم می نواخت و چه عالی. بهتر است بقیه ماجرا را از زبان علی بشنوید:

مهرداد فرهنگی و سهام بورقانی دیروز به خانه ما آمدند و جایتان خالی خیلی خوش گذشت مدتها بود که می خواستیم یک بزم دیگر راه بیندازیم ولی نمی شد. این بود که بالاخره خانه ما جمع شدیم و باهم از نوا گفتیتم و بی اختیار دشتی سر دادیم. مهرداد از شور همایون گفت که الحق مبارکی اش بر هیچ اهل دلی پوشیده نیست. سهام هم دست و پا شکسته از بهار دلنشین، که بر سرش سایه زده. و من هم با ویلن جوابش دادم که شاید در اصفهان هم همراهش باشم.
ازعشق و طراوت و جوانی اصفهان نتوانستیم دل بکنم و با هم بوی جوی مولیان شدیم تا یاد یار مهربان کنیم.
بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی
بیات ترک را واسطه« از نگاه یاران به یاران ندا می رسد» کردیم و از سیمین بهبهانی خواندیم که :
همچو نور از چشمم رفتی و نمی آیی بی تو دیده جان را بسته ام زبینایی
تا شدی زمن غافل پر زدم ز هر محفل بی تو می کشد کارم عاقبت به رسوایی
از دو رنگی یاران وز فریب عیاران دیدم و چه ها دیدم یک به یک تماشایی
حال من اگر خواهی لاله دارد آگاهی زان که جان او سوزد همچو من زشیدایی
دوباره من درهمایون از سایه خواندم که:
بگذر شبی به خلوت این همنشین درد تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد
باز آید آن بهار و گل سرخ بشکفد چندین ملال از نفس سرد و روی زرد
روزی که جان فدا کنمت باورت شود دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد
و..........
سهام وسط محفل رفت و من ماندم و مهرداد که تا صبح بیدار ماندیم. آه که « چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی»
صبح چهار گاه می طلبد و قطعه «سلام» . سلامی دوباره به خود، که حالا عین زندگی بودیم و شور. شوری که شهنازی اش جامه دران مان می کرد ولیکن در گوشه دل می نهفت.
مهرداد حالا از پیشم رفته و من به دیشب می اندیشم. می دانم که او هم مثل من سرخوش حال دوش است و هیچ گاه بامداد امروز را فراموش نمی کند که سرآخراز بحث عقلی و شکاکیت کامل هردومان به ایمان رسیدیم.
