تبليغاتX
پارسی خوان - تولید صنعتی فرهنگ سازی می خواهد
نوشتجات و عکس های سهام الدين بورقانی

مصاحبه ام با دکتر غفاری استاد مدعو دانشکده مان و عضو هیات علمی دانشگاه تهران  چندی پیش در ویژه نامه صنعت و فرهنگ روزنامه جهان صنعت چاپ شد. برای آگاهی از نظرات دوستان اینجا می آورمش. منتظر انتقادات هستم.

هفته آخر كلاس‌ها در دانشگاه است و اکثر کلاسها تعطیل. تك‌ و توك دانشجويان را مي‌بيني كه مشغول مطالعه هستند. مدتي به دنبال اتاق دکتر غفاري در دانشكده بزرگ علوم اجتماعي دانشگاه تهران مي‌گردم تا سرانجام پيدايش مي‌كنم. سخت مشغول مطالعه است و دائم يادداشت برمي‌دارد. از اين گوشه اتاق بلند مي‌شود و چيزي را در كتابي مي‌بيند و باز می نویسد.
غلامرضا غفاري، عضو هيأت علمي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران است. از او دو کتاب به نامهای <جامعه‌شناسي تغييرات اجتماعي> و <توسعه روستايي با تأكيد بر جامعه ايران> منتشر شده است و كتاب< جامعه‌شناسي توسعه> او هفته آينده تجديد چاپ خواهد شد.گفت‌وگوي ما را با او در مورد صنعت و فرهنگ مي‌خوانيد:
ع‌ع‌ع‌
چه ارتباطي بين دو مفهوم صنعت و فرهنگ در عالم نظر وجود دارد و اين دو چه تأثيري بر يكديگر مي‌گذارند؟
هر دوي اين مفاهيم در درجه اول دستاورد انساني و بشري هستند. ما هم صنعت و هم فرهنگ را توليد مي‌كنيم. هرچند كه توليد صنعت در قياس با توليد فرهنگ كه اكتسابي مي‌شود از حالتي انضمامي‌تر و عيني‌تري برخوردار است. ما دستاوردهاي صنعتي را اساساً به صورت مشخص‌تر و با عينيت بيشتري مي‌بينيم تا دستاوردهاي حوزه صنعت. دليل آن هم غالب بودن بعد مادي در حوزه صنعت است. اين دو حوزه در يك ارتباط تعاملي با يكديگر هستند. در اين رابطه و در مرحله اول ما با فرهنگ مواجه هستيم. بدون اصلاح فرهنگي و بدون داشتن يك فرهنگ بالنده و فرهنگي كه از غناي لازم برخوردار باشد، دسترسي به صنعت ميسر نخواهد بود، اما نبايد فراموش كرد همين صنعت هم وقتي به وجود مي‌آيد به نوعي به فرهنگ شكل مي‌دهد و فرهنگ را تحت تأثير قرار مي‌دهد و در آن دگرگوني ايجاد مي‌كند. به همين دليل است كه در دوران جديد معمولاً ربط بسيار وثيقي را بين اين دو مي‌بينند. براي اينكه به صورت مشخص‌تر اين ربط را بررسي كنيم، مي‌توان به تجربه تاريخي جوامع هم رجوع كرد. مانند جوامعي كه امروزه به عنوان جوامع صنعتي شناخته مي‌شوند و برخي از مرحله صنعتي هم فراتر رفته‌اند و از آنها تحت عنوان جامعه فراصنعتي (Post Industrial) ياد مي‌شود. با بررسي تاريخ اين جوامع توجه مي‌شويم كه قبل از رسيدن به مرحله صنعتي و يا فراصنعتي، يك نوع حركت فرهنگي را شروع كردند و يك نوع انقلاب فرهنگي را تجربه كردند و اين تحولات فرهنگي بود كه روند صنعتي‌ شدن را سرعت بخشيد. درست است كه ما فرهنگ را در معناي عام آن <شيوه زندگي> مي‌پنداريم، اما در اين شيوه زندگي يك <نظام معاني> هم نهفته است. يك جهان‌بيني و نگرش، نسبت به جهان اجتماعي هم در آن وجود دارد. اين جهان‌بيني در بخش فرهنگ يك مؤلفه اصلي و اساسي است. چه بسا كساني كه فرهنگ را از يك نگاه ايده‌آلي و از يك نگاه فرامادي تعريف مي‌كنند، جهان‌بيني را مترادف و برابر با فرهنگ تلقي كنند. جهان‌بيني اولين چيزي را كه در اختيار جوامع قرار مي‌دهد نوع نگاهي است كه آنها به زندگی، طبيعت و جهƒان اجتماعي‌شان دارند. بنابراين اگر ما جهان‌بيني را عنصر مهمي براي فرهنگ بدانيم، قطعاً فرهنگ در تحولات صنعتي و شكل‌گيري صنعت مي‌تواند نقش كليدي و اساسي داشته باشد. تفاوت‌هايي هم كه جوامع معمولاً پيدا مي‌كنند به دليل تفاوت در نوع نگاه به جهان اجتماعي است.
بنابراين در دسترسي انسان به طبيعت و تحولاتي كه انسان در طبيعت به وجود مي‌آورد، فرهنگ تأثير مستقيم دارد؟
دقيقاً، هيچ شك و ترديدي نيست كه در دوره جديد انسان طبيعت را تسخير كرده است و آن را مديريت مي‌كند. انسان در جهت‌گيري كه اختيار كرده است، اين جهت‌گيري به‌گونه‌اي است كه طبيعت را به نفع خودش به‌طور مدام تغيير مي‌دهد. به عبارت ديگر قدرت خودش را به‌طور مداوم در طبيعت اعمال مي‌كند. نوع رابطه‌اي كه انسان با طبيعت برقرار مي‌كند چه به لحاظ كيفي و چه به لحاظ كمي، ارتباط با جهان‌بيني و فرهنگ انسان‌ها دارد. اينكه ما از طبيعت تا چه اندازه استفاده كنيم و چه نوع ارتباطي برقرار كنيم با بحث جهان‌بيني و فرهنگ رابطه متقابل دارد. اگر يك نگاه مقطعي به جوامع داشته باشيم، مي‌بينيم جهان‌بيني‌ها در ارتباطي كه انسان‌هاي هر جامعه با طبيعت و محيط خودشان برقرار مي‌كنند، تأثير بسزايي دارند.

                   عکس: سهام بورقانی


قابليت‌هاي فرهنگي كه هر جامعه ممكن است از آنها برخوردار باشد، چه كمكي به توسعه صنعتي مي‌كنند و چه تأثيري بر آن مي‌گذراند؟
اين قابليت‌ها را بايد در يك نظام معاني و يا نظام معرفتي بررسي كنيم. اگر اين نظام معرفتي به‌گونه‌اي باشد كه به‌طور مدام باعث تلقين و ترويج اين ايده شود كه جوامع از منابع و منافع مادي دوري كنند و يك نوع رياضت پيشه كنند و همه مواهب طبيعي را دست و پاگير و مانع رشد و تعالي انسان بدانند، قطعاً اين ارتباط، يك ارتباط متفاوت و بهره‌گيري از طبيعت هم‌متفاوت خواهد بود تا زماني كه ما در يك محيطي قرار داشته باشيم يك جهان‌بيني غالب ما را به استفاده از طبيعت و استفاده از منابع و فرصت‌هاي موجود تشويق كند، به عبارت ديگر ما را وادار و ترغيب به تلاش و كوشش بكند و با اين تلاش و كوشش دستاوردهايي به وجود بياوريم و بالطبع اين دستاوردها مي‌تواند زمينه را براي تحولات بعدي فراهم كند. اما برعكس آن، اگر آن نظام معرفتي ما را از دسترسي به طبيعت و امكانات موجود در آن پرهيز دهد و ما را از آنها را دور كند، در حقيقت ما را از ابتكار دور خواهد كرد و ما را به‌صورت تداومي تشويق مي‌كند كه در حالت يكنواختي زندگي كنيم. زندگي در حالت يكنواختي نمي‌تواند موجد دستاوردهاي جديد شود.
اين امر فقط در صنعت مطرح نيست و در جاهاي ديگر هم مي‌تواند نمود داشته باشد. در نتيجه هرگاه كه با ايده‌ها و معاني تازه‌اي روبه‌رو مي‌شويم و اين ايده‌ها به‌طور مدام اجازه دارند كه بازتوليد شوند، قطعاً ما با دستاوردهاي تازه‌تر و جديدتري روبه‌رو خواهيم بود.
هايدگر معتقد است شعور تكنيكي كه امروز بر غرب و جوامع غربي حاكم است ريشه در تفكري دارد كه از زمان افلاطون ظاهر شده است و بعدها در آن جوامع مسلط شده است. طبق اين نظريه، جهان‌بيني و نگرش ويژه انسان غربي به جهان اجتماعي بوده است كه باعث شده است غرب به اين پيشرفت تكنيكي دست پيدا كند. اگر بخواهيم اين نظريه هايدگر را به جوامع ديگر بسط دهيم توسعه صنعتي و تكنيكي در شرايط نبود چنين نگرش‌هايي چگونه امكان‌پذير خواهد بود؟
ما در حال حاضر در پي آن نيستيم كه در ارتباط با نقطه شروع بحث كنيم. به‌عنوان مثال بگوييم نقطه آغازين اين تحول صنعتي در كجا بوده است؟ آيا انسان غربي با جهان‌بيني خاص خودش تبديل به يك نوآور و يا پيشكسوت شد و زمينه را براي تغيير و تحول به وجود آورد و يا خير. در دوران مدرن اصولاً نمي‌شود تأكيد كرد كه اين نقطه شروع كجا بوده، چرا كه در ايران و مصر تمدن‌هاي خيلي قوي‌اي وجود داشته است. حتي خيلي‌ها معتقدند در آمريكاي قبل از كشف شدن هم تمدن‌هايي وجود داشته است. اين جوامع دستاوردهاي قابل توجهي هم داشته‌اند و در عصر خودشان شناخته شده بودند، در دوران مدرن با توجه به تعاملي كه بين بخش‌هاي مختلف و جوامع مختلف وجود دارد ديگر نمي‌شود صحبت از نقطه‌هاي شروع كرد. دليلش اين است كه ما در دوران مدرن با يك ميان ذهنيت مشترك خيلي وسيع مواجه هستيم و در واقع نوعي عام‌گرايي يونيورساليسمي (عام‌گرايي در مقياس جهاني) مطرح است. مثلاً ما امروزه در شرق هم كشورهاي صنعتي خيلي قوي را ملاحظه مي‌كنيم. آيا مي‌شود گفت كه اين انسان شرقي با آن انسان غربي تفاوت دارد؟ بنابراين من فكر مي‌كنم كه در اين دوره نمي‌شود از نقاط آغازين صحبت كرد مگر آنكه بخواهيم بحث‌هاي ماهوي بكنيم و دستگاه‌هاي مختلف فكري و جهان‌بيني‌هاي گوناگون را بررسي كنيم و بعد بگوييم كه اين دستگاه‌ها كدام‌شان استعداد بيشتري براي حركت كردن به سمت صنعتي شدن دارند و كدام‌شان از استعداد كمتري برخوردارند. اين بحث، ديگر بحثي ماهوي است و مي‌شود تيپ‌هاي مختلفي را مشخص كرد و آنگاه داوري كنيم كه مثلاً اين نوع صنعتي شدن از ذهن يك انسان غربي تراوش كرده است. اما در دوران مدرن اين بحث ديگر موضوعيت چنداني ندارد، زيرا با آميختگي و ادخال اجتماعي و فرهنگي كه به وجود آمده، ما كمتر مي‌توانيم از يك تيپ ناب و يا تيپ خالص صحبت كنيم.
به عبارت ديگر، نگرش ويژه و جهان‌بيني خاصي كه انسان غربي از آن برخوردار بوده و باعث توسعه صنعتي شده، لزوماً انسان شرقي از آن بي‌بهره نيست؟
كاملاً درست است، انسان شرقي هم جهان‌بيني خاص خودش را داراست و از آن بي‌بهره نيست چون او هم در جاي خودش تمدن‌ساز بوده است. مگر اينكه بگوييم نه، ما دقيقاً صنعت از آن نوعش را مي‌خواهيم و همان راه را هم مي‌خواهيم طي كنيم، آن بحث ديگري است. مانند كساني كه صنعتي شدن را مترادف با غربي شدن مي‌دانستند. ما اگر بخواهيم سهم شرق را در صنعتي شدن بررسي كنيم، آنها هم براي خود جايي در اين ميان دارند و ما نمي‌توانيم اين سهم را ناديده بگيريم.
اما ترديدي نيست صنعتي شدن نيازمند يكسري لوازم است كه مهم‌ترين آنها نوع نگاهي است كه ما به دنيا و يا در طبيعت داريم. قطعاً اين نوع نگاه ما به طبيعت پروسه صنعتي شدن و دستاوردهايي را كه در حوزه صنعت به وجود مي‌آيد را سرعت مي‌بخشد. اگر ما معرفت‌ها و نظام‌هاي معرفتي و فلسفي را با هم مقايسه كنيم، مي‌شود گفت كه اين استعداد در جهان‌بيني غربي بيشتر است تا جهان‌بيني از نوع شرقي. اما اين به آن معنا نيست كه جهان‌بيني شرقي هيچ‌گونه استعدادي ندارد و در آن هيچ‌گونه نگاهي به توسعه موجود نيست. كشورهايي مانند ژاپن، چين و مالزي ويژگي‌هاي فرهنگي خودشان را حفظ كرده‌اند اما در عين حال در حوزه صنعت هم حضور قابل اعتنايي دارند.
به نظر شما چرا با وجود اينكه ژاپن و ايران پروسه صنعتي‌شدن‌شان را با هم آغاز كرده‌اند، اما ژاپن به توسعه تكنيكي و صنعتي دست پيدا مي‌كند اما ايران هنوز كشوري در حال توسعه محسوب مي‌شود؟ موانع و مشكلاتي كه بر سر راه صنعتي شدن كشور ما وجود دارند چه هستند؟
بخشي از آن برمي‌گردد به ساختار سياسي كه ما داشتيم و بخشي هم متوجه ساختار فرهنگي و اقتصادي ما بوده است. يعني اگر ما نگاه ساختاري داشته باشيم و اين ساخت را بشكنيم و به چند مؤلفه تقسيم كنيم: مؤلفه اول آن نگاه نمادي است كه خودش را با شاخص معرفت مشخص مي‌كند. برخوردي كه ما با معرفت و دانش غرب داشتيم با برخوردي كه ژاپني‌ها با آن داشتند برخوردي بسيار متفاوت است. در واقع ژاپني‌ها هم در معرفت خودشان و هم در معرفتي كه از غرب گرفتند به يك نوع باز توليد پرداختند و از طريق اين باز توليد معرفت غرب را به يك معرفت خودي تبديل كردند و به اين خاطر زماني كه كار با آن را شروع كردند احساس بيگانگي با آن نكردند. ولي ما چنين كاري را انجام نداديم. ما هميشه خواستيم معرفت را به‌طور كامل از غرب بگيريم و مهم‌تر از آن هميشه آن را با معرفت خودمان معارض ديده‌ايم. به همين سبب همه سعي و تلاشمان را بر سر دعوايي گذاشتيم كه اين دو با هم دارند و انرژي زيادي از ما گرفته شده است و تا به امروز هم ادامه دارد. بعد ديگري كه در ساخت مطرح است بعد امكانات و فرصت‌هاست. ما بايد بررسي كنيم كه ما از امكانات و فرصت‌ها چگونه استفاده كرده‌ايم و ژاپني‌ها چگونه از آن استفاده كرده‌اند. درست است كه هر دو يك نقطه شروع داشته‌ايم، اما ما از يكسري امكانات و فرصت‌هاي خيلي بيشتري از ژاپني‌ها برخوردار بوده‌ايم و مهم‌ترين آنها موهبتي چون نفت است.

نوشته شده توسط سهام بورقانی در ساعت 1:17 | لینک  |