در چهره بعضی شهادت موج می زد. خیلی وقت ها نمی فهمیدی اما همین اندازه می دانستی که خیلی فرق کرده اند. آرام تر شده اند، مهربان تر، سبک تر، لطیف تر. طمانینه را در رفتارشان حس می کردی. صورت شان هم انگار روشن تر و بازتر و شاداب تر می شد. از یکی شان چند روزی قبل از رفتنش پرسیدم امروز حمام بودی؟ گویی آب، گرد و غبار از رویش شسته بود و سفیدترش کرده بود. او که اهل شوخی و خنده و مطایبه هم بود اصرار می کرد چرا سوال می کنم. با لودگی می گفت نکند نورانی شده ام. و من گیج پاسخ می دادم که هیچ و خودم هم نمی فهمیدم چه تغییری در او دیده ام.
دو نوجوان بودند که از روز اول که دیدمشان می دانستم ماندنی نیستند و چندی میهمانند. هر روز که سوار بر قایق ساعت ها در آب های جزیره مجنون می چرخیدیم و کار می کردیم من عقب قایق روبروی آن ها که جلو قایق می نشتند جا می گرفتم و محوشان می شدم. باز هم نمی دانستم چه چیزی در آن ها بود که مبهوتم می کرد تا وقتی که رفتند.
یا آن دیگری که اول بار با هم رفتیم. من برگشتم و او برای آزادسازی خرمشهر دوباره رفت. پیش از رفتنش در مسجد، قبل و میان و بعد از نماز با هم حرف می زدیم و من انگار با آدم دیگری نشسته بودم. آنی نبود که چند وقت پیش سرم داد می زد که چرا حق دوستی را بجا نیاورده ام و او را برای زدن به خط دشمن انتخاب نکرده ام. آرام بود و مطمین. صورتش هم عوض شده بود. به دوست دیگرمان که با ما بود بعدا گفتم او جور دیگری بود و نمی فهمیدمش تا وقتی که خبر دادند پرواز کرده است.
عمری گذشته است از آن روزها و هنوز با خاطره آن ها خوشم. عشق با پاک ترین صورتش در میان مان بود.
به نقل از وبلاگ enameh
